ماده سگ سفید
کوچه خالی بود و شام نزدیک میشد. مردم پس از آتش سوزی و جنگ همه کوچیده بودند. سکوتی ترسناک و بوی تلخ باروت تمام کوچه را فرا گرفته بود. گهگاه صدایی شنیده میشد. ماده سگ سفید خانه گی از جایش برمیخاست دمش را تکان میداد و گوشهایش را راست میکرد. فکر میکرد که صاحبش برگشته باشد، ولی صدا یا از کراچی کوچی بود، یا از شلیک تفنگی و یا هم از شاخة نیمه شکستة درخت توت که با وزیدن باد خِش خِش میکرد.
دروازه های کوچه همه قفل بودند. همه چیز صاحب سگ را بردند و فقط گاوش مانده بود که بامداد آن روز خودش با خود از آن جا برد. ماده سگ خانه گی از پشتش جفیده بود و خواسته بود همراهش برود، ولی صاحبش با سنگ او را زده بود و او در کوچه مانده بود، پشت در بستة خانة صاحبش.
شام که شد سگ را واهمه گرفت. آخر ماده بود و در روی کوچه مانده بود. صدای تق و توق فیر گهگاه شنیده میشد. سگ را واهمه گرفت از این که مبادا سگهای ولگرد که شبها به کوچه میریختند، پیدای شان شود و او را اذیت کنند. قوله کشید و باز هم قوله کشید تا اگر کسی آن طرف در باشد، در را باز کند، ولی کسی نبود که در را باز کند. لجش آمد، جفید و خودش را چند بار به در چوبی حویلی صاحبش کوفت ولی باز هم بی فایده بود. رفت و در زیر تک درخت توت کوچه پناه برد و پوزه اش را روی دو پای مقابلش قرار داد و نومیدانه به چرت فرو رفت. واهمه رهایش نمیداد... واهمة سگهای نر ولگرد ... واهمة شب ... خواست وقتی را که چوچه بود به یاد بیاورد. مادرش از یک سگ نسلی جنگی پنج چوچه به دنیا آورده بود به جز او همه گی چوچه ها نر بودند و سیاه و سفید. فقط او سفید رنگ بود و ماده. از این که ماده بود مادرش رنج میبرد و کمتر لیسش میزد. مادرش همیشه از نسل و نصب و تاریخ خود صحبت میکرد. میگفت او چوچة سگی بوده که سالانه فقط یک چوچه میداده. او گفته بود که نسب پدر کلانهایش به گرگ میرسد که از جای دوری به این شهر آورده بودندنش، پدر پدرکلانش یکی از رمه بانهای خاص شاه بود، پدرکلانش از سگهای مخصوص شاهزاده بوده که همیشه بالای سگهای دیگر دربار حکومت میکرد. گفته بود که پدرش سگ دوست داشتنی فلان وزیر بوده که و او چوچه گی هایش را در خانة وزیر گذرانده بود. مادر ماده سگ سفید با گفتن این افتخاراتی که داشت با غرور نیم خیز میشد و از تاریخ و نسل و نصب خویش بیشتر قصه میکرد و از این که نسلش به سگهای نجس و ولگرد ارتباطی نداشت دم میجنبانید و زبانش را از دهانش بیرون میکرد و نفس نفس میزد. افتخاراتی که سگهای دیگر محله از آن محروم بودند. به همین خاطر چوچه های نر را یکی پس از دیگری از مادرش گرفته بودند و این موضوع برای مادرش رنج آور بود و به غرورش لطمه وارد شد تا این که از این غم مُرد. او که تنها مانده بود نگهبان خانة مرد گاوداری در این کوچه شده بود که کسبش شیر فروشی بود. هرچند مقام درخوری برایش نبود.
از دور صدای جفیدن سگها میامد. از لا و لهبی که در جفیدن شان داشتند، فهمید ولگرد استند. دوباره واهمه گرفتش. ترسید که مبادا سگها به این کوچه سرازیر شوند.
یادش آمد که در بهار و تابستان وقتی که در خانة صاحبش بود، از پشت دیوار آهسته آهسته میجفید تا سگهای ولگرد را پریشان بسازد. سگهای ولگرد همین که جفیدن ماده سگ را میشنیدند، در پشت دیوار ساعتها میچرخیدند و قوله میکشیدند و او از این کار لذت میبرد. حالا چند وقتی بود که سگهای ولگرد در محله حکومت میکردند. لاشهای آدمهای مُرده را میخوردند و لذت میبردند، نعره میکشیدند و هیاهوی دیوانه واری را در کوچه ها به راه می انداختند و دم به دم به جان یک دیگر خود نیز می افتادند و یک دیگر خود را میخاییدند. سگهایی حکومت را به دست گرفته بودند که از نجسترین سگها بود، حتی کسی به دربانی و گله داری مقررشان نمیکرد. سگهایی که روزها را در کنار در دکانهای قصابی حریصانه به گوشتهای آویزان چشم میدوختند و شبها را در جاده ها میچریدند و از میان زباله ها برای خود خوراکی میپالیدند.
تاریکی کوچه را تازه فرا گرفته بود، ماده سگ سفید خانه گی دلش به تنگ آمد و باز کنار در صاحب شیرفروشش رفت. قوله کشید و قوله کشید وقتی دید کسی در را باز نمیکند خشمگینانه خودش را به درچوبی کوفت و جفید آن قدر جفید که سگهای ولگرد از راه رسیدند. سگهای رنگارنگ. سگهایی که از نجسترین نسلهای سگ بودند، دوان دوان به سوی او آمدند. او هم پا به دو گذاشت و خواست فرار کند اما سگها محاصره اش کرده بودند. تله اش کردند آنقدر تله اش کردند که مقاومتش را از دست داد. نخست سگ خاکستری رنگ و بزرگ جثه یی که از همه بویگین تر بود پیش آمد. گویا سرگروپ سگها بود، پوز خود را نزدیک ماده سگ آورد و بو کشید. پوزش خون آلود بود و دهنش بوی گوشت و خون آدم را میداد. ماده سگ خوشش نیامد و خود را تکانی داد و صدای خفیفی مملو از ناله از خود بیرون داد. وقتی دید سگ خاکستری رهایش نمیکند، جفید. جفیدن ماده سگ غرور و غریزة سگ نر خاکستری را بر انگیخت و یکباره حمله کرد و پس از او تمام سگهای ولگرد بالای ماده سگ سفید خانه گی حمله بردند. اشکهای تمام سگهای ولگرد بوی خون آدم را میدادند چون محله جنگی شده بود و اجساد در جای جای آنجا افتاده بود. ماده سگ جفید، قوله کشید و وقتی دید چاره یی نیست ناله کرد و تو تو کرد و تسلیم شد.
***
بامداد که شد سگهای ولگرد همه گی از کوچه رفتند به جایی که جنگ پیش رفته بود. کوچه کم کم خالی شد. هیچ پشه یی پر نمیزد. فقط در زیر درخت توت کوچه با دم شکسته و یک شکم چوچه های از هر نسل، ماده سگ سفید خانه گی بود که قوله میکشید و زخمهای جای جای بدن خود را لیس میزد.
30 مهرماه 1386
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 15:17 موضوع | پيوند ثابت
درباره خودم

سهراب سامانیان هستم. در خرداد 1363 در مزارشریف مرکز استان بلخ زاده شده ام. پدرم یک شاعر بود و مادرم قرآن درس میداد. در شش ساله گی شامل دبستان شدم و به سال 1380 از دبیرستان (لیسه) آریانا فارغ شده و از آغاز سال 1381 تا دیماه 1384 در رشته روزنامه نگاری دانشکده’ ادبیات و علوم بشری دانشگاه بلخ به آموزش عالی خویش پرداختم.
کارهای مطبوعاتی ام از همکاری با مجله شوخک از 1376 آغاز یافت و پس از آن با روزنامه بیدار, ماهنامه’ ادبی راه, انجمن آزاد نویسنده گان بلخ, ماهنامه’ راه ابریشم و سایر نشریه ها و کانونهای فرهنگی بلخ و کابل همکاری کردم.
در سالهای سیاه طالبان در بلخ بودم و اکثر واقعاتی را که در آن زمان در شهر مزارشریف اتفاق افتاده بود به چشم سر دیده ام.
داستاننویسی را از سال 1381 آغاز کرده ام و یک مجموعه از داستانهای کوتاهم را نیز زیر نام ،سفر به سوی آفتاب، در سال 1383 انجمن آزاد نویسنده گان بلخ منتشر کرد. اکنون یک مجموعه’ دیگر آماده چاپ دارم.
فهرست اصلی
دوستان
کاخ ادبی نگار
قادر مرادی ـ هلند
ماهنامه’ پدیدار
صالح محمد خلیق
شفیق نامدار
آتی بان
سروش کاظمی
انجمن نویسنده گان بلخ
عفیف باختری
صادق عصیان
سمیع حامد
ژکفر حسینی
مجلة ادبیات داستانی
كانون ويبلاگ نويسان افغانستان
نوشته های پیشین
بهمن 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY