گُلپنبه
شباهت عجیبی بین نامش و خودش بود. خیلی هم نزدیک نزدیک. قد میانه، اندامی نسبتاً چاق و گوشتی، پوستی سپید به سپیدی پنبه های مزرعه حاجی عبدالله، لبهای سرخ و برجسته مثل پروانه یی خوشرنگ که در روی سپیدی پنبه ها بالهای خود را گشوده باشد، چشمهایش سبز مثل برگهای بوته های پنبة جوان و مویی دراز و سیاه که گویی بالای مزرعة پنبه چادر سیاه شب افتاده باشد.
از کودکی میشناختمش. از وقتی که بالای بام خانة مان می ایستادم و کاغذ پران بازی میکردم. از بالای بام ما حویلی آنها به وضاحت دیده میشد. آخر همسایة در به دیوار ما بود. مادرش با آواز بلند صدایش میکرد:
ـ گلپنبه ... هو گلپنبه بیا به تندور خانه کارت دارم.
ـ بله ننه جان آمدم.
و آن گاه دختری به سپیدی پنبه، با لطافت پرهای گل و لبهای سرخ و برجسته، با موی سیاه و اندامی نسبتاً چاق و گوشتی و چشمهای سبز از خانة نشیمن شان می بر آمد و در قدم اول نگاهی به بالای بام می انداخت. نگاهانمان با هم یکی میشدند و بعد با لبخندی دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گی های اندامش همه شور میخوردند و این تکانها دل مرا چون برگهای خزان زده فرو میریخت.
پانزده سال داشتم و او در حدود دو یا سه سال از من بزرگتر بود. همین که ظهر میشد از خانه می بر آمد و یکراست به سوی یگانه مکتب دخترانة نزدیک به محل روانه میشد. آن گاه پیرهن سیاه و چادر سپیدش بیشتر او را با گلهای پنبه همخوان میساخت. آرام آرام قدم بر میداشت و چشمهایش فقط قدمهایش را میدید. گویا قدمهایش را میشمرد که تا مکتب چند قدم میشود.
همه روزه بالای بام می بر آمدم و به بهانة کاغذپران بازی این سو و آن سو میرفتم تا گلپنبه را ببینم. گلپنبه از خانه می بر آمد، بالای تختی در زیر سایه های درختهای بید روی حویلی شان مینشست و به نوشته های مکتب خود میپرداخت و وقتی که خسته میشد، به بام نگاه میکرد. به کاغذپران من، به من و به کاغذپران جنگی هایم. وقتی به من نگاه میکرد، لبخندی صمیمی یی همیشه همراهش بود. و من هم زل میزدم به نگاه گرم و لبخند صمیمانة او که هر بار در این موقع کاغذپران من بریده میشد. و او میخندید. گلون سفید خود را بلندتر میکرد، و دندانهای سپید و خوش ترکیبش را به من نشان میداد و با صدای گیرا و موسیقایی یی میخندید. در اثنای خندیدن، برجسته گی های اندامش اندکی شور میخوردند. درست مثل آن که باد در مزرعة پنبه نفوذ کرده و بوته های سبز و جوان را تکان بدهد و این تکانها دل مرا به شورش می انداخت. آن قدر میخندید که از خنده اش من نیز به وجد می آمدم و مثل او میخندیدم. بعد پدرم که می آمد و مرا در بالای بام میدید، کفری میشد و با آواز بلند و خشن مرا صدا میزد. وقتی میدیدم که دیگر بهانه یی به خاطر این که در بام بمانم ندارم و شام هم کم کم نزدیکتر میشود، با لبخندی و نگاهی، بدون هیچ کلام خدا حافظی میکردم و او نیز این عمل مرا تکرار میکرد و بعد از بام به خانة خودمان پایین میشدم. همین که پایین میشدم پدرم سیلی محکمی به پس گردنم حواله میکرد و فحشهایی نثار مادرم میکرد و داد و فریاد میکشید.
ـ برو از مزرعه خبر بگیر، پدرنالت.
و من با ترس و لرز کاغذ پران را به حال خودش رها کرده به سوی مزرعه روانه میشدم. در مزرعه همین که چشمم به بوته های سبز و جوان پنبه میخورد، انگار یکباره گُلپنبه را میدیدم. عقده هایم را از یاد میبردم. بین گلهای پنبه و او، شباهتهای بسیاری بود. سپیدی پنبه ها مثل پوست سپید او، لطافت پرهای گلهای پنبه و برگهای سبز پنبه درست مثل چشمهای سبز و خمارین گُلپنبه. همین که باد در مزرعه گذر میکرد و بوته های پنبه را شور میداد، انگار گُلپنبه میخندید و اندامش از خنده اش به لرزه می آمد. آن قدر میخندید که تمام برگهایش شور میخورد، انگار برجسته گی های اندام گُلپنبه شور میخورد و خنده اش مرا به وجد می آورد. میدانستم که عاشق گلپنبه شده بودم. همین که شب میرفتم خانه و سر خود را بالای بالش پخته یی میماندم تا بخوابم، احساس میکردم بالای لمبرهای نرم و گوشتی گلپنبه سرم را مانده ام. ساعتها بیدار میماندم. انگار نمیخواستم لذت این دقایق را از دست بدهم و تا نیمه های شب، سرم را بالای لمبرهای نرم گلپنبه می ماندم و با او آهسته آهسته قصه میکردم. رازهایم را میگفتم و همین گونه کم کم به خواب میرفتم. صبح که میشد مادرم مرا نزد خود فرا میخواند و میگفت:
ـ بچیم وقتی که خواب میکنی، کلمه ات را بخوان. شب تا صبح ده خوابت گپ میزدی.
و بدون این که به حرفهای من دقتی داشته باشد، میرفت پی کارش. این روال تا مدتی دوام پیدا کرد که دیگر خانواده از این حرف زدنم در خواب به عذاب شده بودند. مادرم نذر و نیاز به گردن میگرفت و از ملای منطقه تعویذ میگرفت و به گردن من می انداخت و پدرم کفری میشد و اختار میداد:
ـ پدر نالت. اگه دیگه ده خواب گپ زدی، آن قدر بزنمت که خواب از کله ات بپرد.
بالاخره چند سالی گذشت. خانواده هم با این عادتم که در خواب حرف میزنم، عادت کردند و دیگر چاره یی جز تحمل ندیدند. تابستان هژده ساله گی ام را سپری میکردم. گلپنبه حالا دیگر شگفته بود. دیگر جوان جوان شده بود. مکتب هم نمیرفت. خبر شده بودم که چند وقتی پیش مکتب را نیمه تمام گذاشته بود. خبر شده بودم که از وقتی که پسر قوماندان محل در مقابل در مکتب می ایستاد و به آزار و اذیت دخترهای مکتب میپرداخت پدر گلپنبه، حاجی عبدالله دختر خود را منع کرده بود که دیگر مکتب نرود. حتی دیگر پای خود را از خانه بیرون نگذارد و اگر از خانه بیرون هم رفت، چادری بپوشد. او هم در زیر چادری کبود، مثل گُلهای پنبه یی میماند که بادهای سرد خزانی و زمستانی آن را غافلگیر کرده باشد. درست مثل همان گلها که از سردی بادها داشتند پژمرده میشدند میخشکیدند و رنگ سبز و سپید خود را به رنگهای کبود و نیلی و زرد تغییر میدادند.
حالا دیگر کمتر میتوانستم بالای بام بر آیم و گدی پران بازی کنم. فقط از شر حاجی عبدالله. فقط به جرم این که حالا دیگر من بزرگ شده ام. ولی بازهم دزدکی بالای بام می برآمدم و به بهانة کاغذپران بازی، چشمهایم را به داخل حویلی حاجی عبدالله میدوختم. صدای بلند نام او را میگرفت:
ـ گلپُنبه ... هو گُلپنبه! بیا به تندور خانه کارت دارم.
ـ بله ننه جان، اینه آمدم.
و بعد دختری جوان و جوانتر. درست مثل پنبه های رسیده و جوان سپید، با اندامی مناسب و قدی بلندتر از پیش از خانة نشیمن میبرآمد و نگاه عاشقانه یی به بالای بام می انداخت چون میدانست پسر جوانی که سخت دلدادة اوست در بالای بام دزدکی به او نگاه میکرد و بعد وقتی نگاهانمان با هم یکی میشدند لبخند معنی داری را نثارم میکرد. انگار سلام میداد، انگار میگفت دوستت دارم. خوب میفهمیدم که دوستم دارد، او هم میدانست که خیلی دوستش داشتم. بعد دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گیهای اندامش که برجسته تر شده بودند، میلرزید. این لرزش در اندامم لرزه می آورد و آنگاه عاشقتر میشدم.
چند بار حاجی عبدالله مرا در بام دیده بود. به همین خاطر هر باری که دیده بود با صدای بلندش دشنامم داده بود و تهدیدم کرده بود که اگر بار دیگر در بام مرا ببیند شکایتم را به پدرم میکند. مادرم نیز نصیحتم میکرد.
ـ بچیم حالی کلان شدی، دیگه شرم است که بالای بام مردم بر آیی و گدی پران بازی کنی. مردم بدت میگویند ....
چیزی برای مادرم هم گفته نمیتوانستم. شاید از شرم، شاید هم از این که برادران بزرگترم هنوز ازدواج نکرده بودند. به هیچ کسی نگفته بودم. شاید گُلپنبه به کسی گفته بود، شاید هم مثل من میشرمید و به کسی نمیگفت. در کرکتر خود هرچند تغییرات زیادی آورده بودم تا مورد قبول اهالی محل قرار بگیرم. مردم هم از اخلاق و نیکوکاری من در مجالس تعریف میکردند ولی نمیدانستند که این تغییرات مثبت، اخلاق نیکو و کارهای پسندیده چگونه در وجود من بیدار شده بود. فقط این موضوع را گُلپنبه و خودم میدانستم. ولی یگانه کاری را که جلوش را گرفته نمیتوانستم این بود که بالای بام می برآمدم و به بهانة گدی پران بازی به بالای بام می بر آمدم و گُلپنبه را نگاه میکردم. این کار را هیچ کسی نمیپسندید. به جز خودم و گُلپنبه.
بالاخره یک روز حاجی عبدالله از این عمل من به تنگ آمد و شکایت مرا به پدرم گفت. پدرم هم اخطارم داد که اگر بار دیگر در بالای بام مرا ببیند، عاقم میکند و از خانه و محله بیرونم میکند.
پس از آن دیگر دیدن گُلپنبه برایم حرام حرام شده بود. تازه میخواستم اصل موضوع را به خانواده بگویم که خبر شدم گلپنبه را با پسر قوماندان محل نامزد میکنند. خبر شدم که حاجی عبدالله را تهدید کرده اند که باید دخترش را به پسر قوماندان بدهد. خبر شدم گُلپنبه چندین روز لب به نان و آب نزده. شبها خوابم نمیبرد. گلخانة حویلی مان را پنبه کاشته بودم. تابستان بود و گرما. جای خوابم را در کنار گلخانه انداخته بودم. درست کنار بوته های جوان پنبه، درست در کنار گلهای زیبای پنبه. سرم را روی بالش پخته یی یا روی لمبرهای نرم گُلپنبه که میماندم قصه را شروع میکردم. درد دل میکردم. از بی قراری هایم همراهش صحبت میکردم. مشورت میخواستم و هر چه حرف میزدم، گُلپنبه هیچ حرفی نمیزد. فقط لمبرهای نرمش را در اختیار من مانده بود تا در آن آرامش بیابم. فقط گوش بود. درست مثل یک همسر خوبی که به نصیحتهای شوهرش گوش بدهد.
پس از آن مادرم، پدرم و همة اعضای خانواده تغییرات دیوانه واری را در وجود من میدیدند. همه گی فکر میکردند من دیوانه شده ام. مادرم میگفت:
ـ من گفته بودم که ده نزدیک بوته های پنبه خواب نکنه که جن میزنیش.
و دیگر اعضای خانواده حرفش را تصدیق میکردند. پدرم دیگر تهدید و توهینم نمیکرد. فقط به من به طرز عجیبی زل میزد. انگار آدم عجیب الخلقه یی دیده باشد. مادرم از پیره زنان همسایه و محل چارة کار را میپرسید. از ملای محل تعویذ میگرفت و به گردن من می آویخت. ولی من فکرم پریشان بود. فقط به گُلپنبه فکر میکردم.
مادرم چندین بار گوش داده بود که من گویا در خواب چه میگویم و با زنان محل گفته بود.
ـ شو تا صبح پنبه میگوید. از گلهای پنبه حرف میزند.
زنها هم میگفتند.
ـ پوست پسرت ناپاک است.
ـ کلانها میگفتند که پنبه جن داره، حالی میبینیم.
چند روز بعد پدرم به دستور ملای تعویذ نویس و تقاضای مادرم تمام پنبه ها را کند و جای استراحتم را هم تغییر دادند. آه، درست در همان روز بود که خبر شده بودم گلهای پنبه را از دست داده ام. درست در همان روز بود که خبر شدم گُلپنبه خودش را کُشته و پس از آن روز دیگر به خانه برنگشتم. اصلاً دلم نمیخواست به آن خانه برگردم. فقط شب و روز در مزرعه ماندم. حتی وقتی که پدرم هم مرد به خانه نرفتم. دیگر هیچ احوالی از خانه نمیخواستم داشته باشم. گلپنبه را در گورستان پهلوی مزرعة ما دفن کرده بودند. همه روزه میرفتم به زیارت گورش. نه، همه روزه میرفتم خودش را ببینم. در بالای قبر او هر سال بوته های پنبه میرویید و من آب شان میدادم. انگار گُلپنبه را آب میدادم. بوته ها گل میکردند، پنبه میکردند. خیلی شباهت داشت این بوتة پنبه به گلپنبة من. میروییدند، جوان میشدند و میرسیدند و پنبه های شان سپید و بزرگ و بزرگتر میشدند و در همان جوانی میپژمردند و فقط پنبه ها و چوبهای نازکی از خود به جا میماندند تا آتش بزنندش. انگار زنده گی گُلپنبه را تعریف میردند.
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در سه شنبه 23 آبان1385 ساعت 8:26 موضوع | پيوند ثابت
درباره خودم

سهراب سامانیان هستم. در خرداد 1363 در مزارشریف مرکز استان بلخ زاده شده ام. پدرم یک شاعر بود و مادرم قرآن درس میداد. در شش ساله گی شامل دبستان شدم و به سال 1380 از دبیرستان (لیسه) آریانا فارغ شده و از آغاز سال 1381 تا دیماه 1384 در رشته روزنامه نگاری دانشکده’ ادبیات و علوم بشری دانشگاه بلخ به آموزش عالی خویش پرداختم.
کارهای مطبوعاتی ام از همکاری با مجله شوخک از 1376 آغاز یافت و پس از آن با روزنامه بیدار, ماهنامه’ ادبی راه, انجمن آزاد نویسنده گان بلخ, ماهنامه’ راه ابریشم و سایر نشریه ها و کانونهای فرهنگی بلخ و کابل همکاری کردم.
در سالهای سیاه طالبان در بلخ بودم و اکثر واقعاتی را که در آن زمان در شهر مزارشریف اتفاق افتاده بود به چشم سر دیده ام.
داستاننویسی را از سال 1381 آغاز کرده ام و یک مجموعه از داستانهای کوتاهم را نیز زیر نام ،سفر به سوی آفتاب، در سال 1383 انجمن آزاد نویسنده گان بلخ منتشر کرد. اکنون یک مجموعه’ دیگر آماده چاپ دارم.
فهرست اصلی
دوستان
کاخ ادبی نگار
قادر مرادی ـ هلند
ماهنامه’ پدیدار
صالح محمد خلیق
شفیق نامدار
آتی بان
سروش کاظمی
انجمن نویسنده گان بلخ
عفیف باختری
صادق عصیان
سمیع حامد
ژکفر حسینی
مجلة ادبیات داستانی
كانون ويبلاگ نويسان افغانستان
نوشته های پیشین
بهمن 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY