بی انصافها، حتا پیراهن او را کشیده و خودش را لخت و برهنه کرده و با سلاح خودش، سوراخ سوراخش کردند. بیچاره ملا جبار، آدم خوبی بود ـ اگر خوبِ خوب نبود، حد اقل از این عربهای سیاه چرده و بد خُلق کرده که خوب بود. اقلاً شبها می آمد و کنارم مینشست و به فارسی که هر دوی مان جسته و گریخته بلد بودیم، یکی دو سخن با هم میگفتیم و میشنیدیم که خواب مان نمیبرد. نصوارش همیشه در دهنش بود. در زمانی که بالایش شلیک کردند، از دور دیدم که حتا قبل از خونش نصوار از دهانش پریده بود. هنگامی که صحبت میکرد همیشه گوشه های بروتهای بزرگ و ریش درازش سبز میزد و از گوشة لبش مایع سبز رنگی کم کم میریخت و یگان وقت آن را تُف میکرد و با عجله قطی رنگارنگ و گردی را که در یک رویش آیینه و در روی دیگرش نگینه های سرخ و سبز نصب شده بودند، میکشید و گَرد نصوار را میریخت و با اداهای مخصوصی آن را به دهن می انداخت. او اندکی قبل از ما، در مدرسه رفته بود. ها، یادم آمد ملای مدرسه، چه آدم جدی یی بود و چه آدم خوش خُلقی ـ ولی اگر گناه نشود، لعنت بر این ملای مدرسه که به ما به جای تعلیم دین، تشویق کرد که بیاییم این جا جهاد کنیم. او گفته بود اینجا کافرستان است ولی این جا که مسجد هم دارد. چند بار با ملا جبار در این مورد بحث کردم. او هم از ملای مدرسه آن قدر خوشش نمی آمد ولی از او دفاع میکرد چون وطندارش بود. آخر او هم از پاکستانیهای خودش بود، مجبور بود دفاع کند. ..
از گرسنه گی به تنگ آمدم. دلم میخواهد بروم و از این قرارگاه خسته کن که چند روز بود در آن محاصره شده بودیم بیرون رفته و سلاح خود را تسلیم کنم. نه، باید بروم و چند گلوله را نصیب این دزدهای بی دین کنم که غازی شوم و بعد خودم را بسپارم به مرمیهای آنان. درست مثل ملا جبار که از دروازة قرارگاه بیرون رفت و چند فیر کرد و یکی از آنها را زد و بعد خود را به آنها سپرد. آن بی انصافها هم، حتا پیراهن او را کشیده و خودش را لخت و برهنه کرده و با سلاح خودش شهیدش ساختند. نوش جانش، هم غازی شد و هم شهید، ولی من هنوز در اینجا از یک سو غُر و فِش عربها را میشنوم و از سوی دیگر میترسم که کشته نشوم.
بی غیرتها، طالبهایی که در دیگر قرارگاه ها بودند، از همه چیز باخبر شده بودند و ما را بی خبر گذاشته فرار کرده بودند. خیلی نا اندیوال بودند، اقلاً ما را که خبر میکردند.
خیلی نمنگان یادم می آید. چه آزادی یی بود. مردم همه گی مصروف کارهای خود بودند، پدرم باغبان بود و مادرم همیشه در بالای تنوری نشسته و نان میپخت. چه نانهای سرخ و سفید گِردی. ولی از یک چیز رنج میبردم، از این که در کودکی، بچه های کوچه با من ارتباط نمیگرفتند، فقط از خاطری که یک چشمم کور بود و چهره ام را بدنمود ساخته بود ولی با آن هم کاری به کارم نداشتند. آخر مرا بگو که در دهکده دختر کم بود که پیش خودم عاشق زن مردم شدم و به خاطر این که شوهر او را کشتم سالهای سال است که دهکده خود را ترک کرده و با این یاغیهای منطقه یکجا شده ام. آخر مرا چه شد که آمدم ترکمنستان و از آن جا پاکستان و در مدرسه شامل شدم و با این ملای بد جنس پاکستانی سر خوردم و بعد رفتم که در ازبکستان جهاد کنم ولی دوباره برگشتیم و در قرارگاه مزار ماندیم تا در برابر کفار این جا هم جهاد کنیم.
مدتها بود که به ازبکی حرف نزدم. درست از روزی که طیاره آمد و بر تعمیر قرارگاه بم انداخت و تمام تعمیر را خراب کرد و تمامی رفیقهای ما را از بین برد. همه گی از جوانهای دهکده های اطراف شهرهای ازبکستان بودند، بیچاره ها. ای کاش من هم در آن جا میبودم تا این همه تشویش و دلهره در دلم نمیبود و این همه بی خوابی نمیکشیدم. عربهای بی انصاف خودشان میروند و میخوابند و به ما میگویند کشیک بدهید. اگر بخواهیم تسلیم شان شویم، آنها هم تسلیم نمیگیرند، مشرکهای بی ایمان. این جا هم که از گرسنه گی و بوی بد مُرده های سوخته گی و پوسیده گی بی طاقت شده ایم. غذاهای ذخیره را هم خود عربها و پاکستانیها خوردند.
دیگر طاقتم طاق است و میخواهم بروم و خود را تسلیم کنم. از پشتم عربی داد و فریاد دارد و با تجوید چیزهایی میگوید، صدایش در گوشهایم طنین می اندازد، احساس میکنم ملای پاکستانی است که در بین حرفهای خود عربی هم میگفت، و داشت صدا میکرد که تسلیم نشو، جهاد کو. سلاح خود را آمادة شلیک کردم و از در قرارگاه خودم را زدم بیرون و بدون حرف به شلیک کردن پرداختم، ولی آهنهای داغی را در درون بدم احساس کردم و ....
***
بیچاره، شلیک کردن را هم درست یاد نداشت، نمیدانم چچنی بود یا از کدام مملکت دیگر. پس از این که بالای ما شلیک کرد، با چند مرمی افتید پایین و با فارسی بریده بریده، میگفت: «مرا نکشید، تسلیم هستم.» ولی ما که ماندنی اش نبودیم و بعد از این که کالایش را کشیدیم و لُچش کردیم، در دو مرمی مُردار شد. یک پاکستانی اش قبل از او گُلی را «شهید» کرد و ناصر لچک هم که مؤفق شد، سلاح او را بگیرد، تمام کالای او را از تنش بیرون کرد و او را لُچ و لَق کرد و بعد با سلاح کهنه و قدیمی خودش، او را کشت. نصواری که از دهن آن طالب به روی ناصر پرید همه را خنداند. از جیب او دو صد کلدار یافتیم ولی این چچینی احمق یک روپیه هم در جیبش نبود. از بی کفنی زنده بوده. ولی سلاحش نسبت به آن پاکستانی، خوب است و خوب میخرندش، شاید به مبلغ چهل ـ پنجاه لک بخرندش.
ناصر و فرشید برای گرفتن آن دعوا کردند، ولی نتوانستند آن را از من بگیرند. اگر گُلی بیچاره زنده میبود برای او میدادمش، صدقه سرش، یک سلاح چیست. او بیچاره به عمرش فیر نکرده بود، من یادش دادم. خیلی علاقه داشت که مقابل مکتب سلطان رضیه که قرارگاه طالبهای خارجی بود، بیاید و چند تا طالب را بزند و غم شهید شدن برادر خود را خالی کند ولی نصیبش همین شهادت بوده. وقتی که از پُل امام بکری آمدیم و شهر را گرفتیم، از قوماندان اجازه گرفتم و رفتم اول خانة آنها و برای مادر و پدر گُلی احوال شهادت جانو پسر شان را دادم. پدر بی رحمش با وجود این که گریه میکرد میگفت که خوب شد، گپ مرا گوش نکرد و مُرد. ولی مادر و خواهرهای جانو به سر و صورت خود میزدند.
فردایش این گُلی لوده آمد و گفت من هم میخواهم همراهت باشم. اگر میفهمیدم که او کشته میشود هرگز نمیماندم. آخر یگانه پسر عمه ام بود. وقتی که مُرده اش را بردم خانة عمه، عمه بدون این که حرفی بزند از هوش رفت و قضا کرد و شوهر عمه ام با من چنان بد رفتاری کرد که گویا من او را کشته باشم. ریش سفید بود، چیزی نگفتم وگر نه مثل آن که پدر خودم را کشتم، او را هم به سرنوشتش دچار میکردم.
ولی این طالبهای عرب و پاکستانی سخت جان را بگو که هیچ نیست که بمیرند. خدا کند که بمیرند تا اولتر از همه ما در آییم و هر چه دار و ندار شان است، برداریم و چیزی هم برای خود کمایی کنیم . . . .
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در یکشنبه 29 مرداد1385 ساعت 9:5 موضوع | پيوند ثابت
درباره خودم

سهراب سامانیان هستم. در خرداد 1363 در مزارشریف مرکز استان بلخ زاده شده ام. پدرم یک شاعر بود و مادرم قرآن درس میداد. در شش ساله گی شامل دبستان شدم و به سال 1380 از دبیرستان (لیسه) آریانا فارغ شده و از آغاز سال 1381 تا دیماه 1384 در رشته روزنامه نگاری دانشکده’ ادبیات و علوم بشری دانشگاه بلخ به آموزش عالی خویش پرداختم.
کارهای مطبوعاتی ام از همکاری با مجله شوخک از 1376 آغاز یافت و پس از آن با روزنامه بیدار, ماهنامه’ ادبی راه, انجمن آزاد نویسنده گان بلخ, ماهنامه’ راه ابریشم و سایر نشریه ها و کانونهای فرهنگی بلخ و کابل همکاری کردم.
در سالهای سیاه طالبان در بلخ بودم و اکثر واقعاتی را که در آن زمان در شهر مزارشریف اتفاق افتاده بود به چشم سر دیده ام.
داستاننویسی را از سال 1381 آغاز کرده ام و یک مجموعه از داستانهای کوتاهم را نیز زیر نام ،سفر به سوی آفتاب، در سال 1383 انجمن آزاد نویسنده گان بلخ منتشر کرد. اکنون یک مجموعه’ دیگر آماده چاپ دارم.
فهرست اصلی
دوستان
قادر مرادی ـ هلند
ماهنامه’ پدیدار
صالح محمد خلیق
شفیق نامدار
آتی بان
سروش کاظمی
انجمن نویسنده گان بلخ
عفیف باختری
صادق عصیان
سمیع حامد
ژکفر حسینی
مجلة ادبیات داستانی
كانون ويبلاگ نويسان افغانستان
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY