دستهایم سوزش میکنند، آبله کرده اند. از بس که در روی سنگها و قیر  داغ جاده ها فشار دادم شان. پایهایم سوزش نمیکنند، حالا پایهایم آبله ندارند. آن وقتها پایهایم در میان چُستکهایی که از چرم ساخته شده بودند، آبله میکردند. با ناله و فریاد میگفتم: «آغا! دیگر بزها را به کوه نمیبرم، نگاه کردن شان خیلی سخت است. پایهایم آبله میکنند.»

پدر با ابروان در هم و بر هم خود میگفت: «بهانه نکو!» و باز میگفت: «بزها میگویند، پای ما لنگ باشه، جای ما سنگ.» لحظه ها در فکر فرو میرفتم که پدرم چگونه فهمیده که بزها این را گفته. عقلم کار نمیداد. آخر 8 ساله بودم. ولی زمانی که پدرم آمده بود بالای بالینم و با گردن پَت و دستی فلج شده، آرام آرام میگریست، گفته بودم: «ای کاش بز میبودم.»

خوشم می آمد بزها را در کنار سرک بچرانم. یکی، دو بار چراندم ولی نفرهای قوماندان آمد و یکی از بزهایم را با خود بردند. چیزی گفته نتوانستم، آخر قوماندان بود.

برادرم با قوماندان کار میکرد. بادی گارد قوماندان بود. روزها میرفت گُم میشد و یگان یگان شب می آمد و از سر شب خواب میشد، میگفت شب پهره کرده و خسته است، فردا که میخواست برود، باز مانند همیشه مادرم مانعش میشد. پدرم دشنامش میداد و میگفت: «بمان بُره، پدر لعنت لُچکه.» و او میرفت و دروازة حویلی را با صدای بلند محکم میکرد. در شهر که جنگ میشد، مادرم ماتم میگرفت ولی من خوشحال میبودم. چون هر وقت در شهر جنگ میشد، برادرم با یک پشتاره چیزهای رنگارنگ به خانه می آمد. یگان یگان چیزی برای من هم می آورد و پس از چند روزی قسمت زیادی از آن چیزها را با خود دوباره به قرارگاه قوماندان میبرد. روزی که اموال را به قرارگاه میبرد، جگرخون معلوم میشد. میپرسیدم: «چه شده؟» میگفت: «باختُم.» پدرم باز دشنامش میداد: «پدر لعنت لُچک، هزاربار گفتم قمار نزن.» برادرم دست خود را با بی میلی تکان میداد و میگفت: «گپ مُفت میزنی.»

بزها را بالای کوه میچراندم. همیشه همینطور بود. آخر پدرم میگفت: «بزها میگویند، پای ما لنگ باشد، جای ما سنگ.» آن وقتها پایهایم آبله میکردند. حالا دستهایم میسوزند و آبله میکنند. از بس که در سنگها و قیر  داغ جاده ها فشارشان دادم. چوپانی خیلی بهتر از این کار بود. تشنه که میشدم دهانم را به پستان ماده بزی میچسپاندم و شیر میخوردم. این جا که تشنه میشوم آب هم بی پول پیدا نمیشود، هر چند دریای کوه ما به سوی این شهر روانه است.

وقتی که برادرم همراه قوماندان به جنگ میرفت، پدرم در خانه مریض بود و دشنامش میداد: «پدر لعنت لُچک.» و مادرم زار زار میگریست و من خوشحال بودم. دلم میخواست من هم بادی گارد قوماندان باشم، من هم به شهر بروم، جنگ بکنم و یک پشتاره چیزهای رنگارنگ با خود به دهکده بیاورم. بعضی چیزها را به بچه های دهکده بدهم و دیگرش را به خانه بمانم و پس از چند روزی به قرارگاه دوباره نبرم. دلم نمیخواست قمار بزنم و مثل برادرم همیشه ببازم.

در گوشه یی از جاده مینشینم. دو زن از کنارم رد میشوند. هر دو چادری دارند. یکیشان میخندد و میگوید: «چقدر جالب راه میرود.» و دیگری میگوید: «آدم باید توبه کند.» از حرفهایشان خوشم نیامد. فکرم را پریشان ساختند. بازهم یک احساس نفرت در برابر مردم در وجودم پدیدار گشت. چیزی نگفتم. اگر قوماندان میبودم که همان طور نمیماندمشان. کاش قوماندان میبودم، نه اقلاً بادی گارد قوماندان میبودم. مثل برادرم.  شبها در قرارگاه میله میکردند. زنهای چاق و مست را می آوردند و میرقصاندند. میگفتند بعضی وقتها بچه هایی را هم می آوردند و میرقصاندند. کاش بادی گارد قوماندان میبودم.

پدرم با گردنِ پَت و دست فلج شده بالای بالینم نشسته بود و آرام آرام اشک میریخت و به چتیات من گوش میداد. من چتی میگفتم. میگفتم کاش بز میبودم و میگفتم: پایم لنگ باشه  جایم سنگ. و باز پدرم میگریست.

بچة همسایه مرا پُشت میکرد و بالای خر به شهر میبرد. همه مثل یک خواب ترسناک به یادم است.

روزی که برادرم رفته بود به جنگ. این بار مادرم دیگر نبود. او به خاطر مریضی سِل خود یک ماه قبل مُرده بود. من هنوز چهارده ساله بودم. تازه خط بروت کشیده بودم. برادرم که رفته بود جنگ، کسی در خانه گریه نمیکرد و ماتم نمیگرفت. پدرم هم خاموش بود و به دست فلج شدة خود روغن چرب میکرد. دیگری بزی نداشتیم. از بس که قوماندان یکی یکی از پیشم گرفته بود، مردم دیگر حاضر نشدند بزهای شان را به چراگاه ببرند. من هم بیکارِ بیکار بودم. وقتی برادرم دوباره به خانه آمد، بر خلاف سایر وقتها، نگرانتر از همیشه بود، سلاح در دستش نبود و موهایش پریشان بود. گفته بود، در دهن تنگی ماین گذاری کرده اند. گفته بود که شکست خورده اند و بچة قوماندان کشته شده. گفته بود قوماندان گریخته و ما را گفته در قرارگاه باشید.

پس از این گفته ها برادرم دوباره بیرون از خانه رفت و شب هنگام جیپ قوماندان جسدش را که در بوجی انداخته بودند به خانة ما آورد.

خیلی ترسناک بود. همان لحظه آرزو کردم که آرزوهایم را دیگر نخواهم. دیگر آرزوی بادی گارد شدن برای قوماندان را تا چند وقتی از یاد بردم. تا وقتی که پدرم مُرد. تا وقتی که به جای پایهایم دستهایم آبله میکردند و دستهایم میسوختند. دیگر تشویش پایهایم را نداشتم. تا وقتی که دیگر از من کاری ساخته نبود. در قریه اگر میبودم، از گرسنه گی میمُردم. اگر چوپانی میکردم هم که نمیتوانستم با این حال. کوه بر آمده نمیتوانستم. اگر نمی بر آمدم هم نمیشد. چون بزها میگفتند: «پای ما لنگ باشه، جای ما سنگ». نمیدانم چگونه میگفتند، فقط پدرم میفهمید که میگویند. انگار پدرم زبان بزها را میفهمید. میگفت: «در زمانهای سابق همه چیز حرف میزدند، سگها، بزها، خرها و همه چیز.» میگفت این گَپها را ملای مسجد برایش گفته بوده. کاش در همان روز بزها هم گَپ میزدند. کاش در همان روز سگم گپ میزد. میگفتند سگ از آدم کرده هوشیار است. میگفتند سگ قوماندان جای ماین را میفهمد. کاش سگ من هم میفهمید و میگفت: «نرو که ماین است.»

خیلی وحشتناک بود. وقتی، میخواستم دو سه بزی را که مال خودمان بود، از طریق تنگی بیرون کرده و به قلعه های بلند کوه برای چراندن ببرم، چه گپ شد. وقتی که میخواستم داخل تنگی شوم، سگم جفید، آن قدر جفید که با سنگ زدمش. شاید میگفت «نرو که ماین است.» ولی من رفتم و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی که کمی به هوش آمدم، به چتیات شروع کردم. اولها صداها در گوشم طنین می انداختند. خاله ام بود یا کسی دیگری که میگریست. صدای زنی دیگری می آمد که میگفت: «خدا در قسمتش نوشته بوده.» صدای خاله ام بود یا کسی دیگری که میگفت: «خدا قوماندان را در هرجایی که باشد روز خوش ندهد. ماین را او مانده بوده.»

پس از آن احساس کردم کسی مرا پُشت کرده  و بالای خَر انداخته. پسان ها گفته بودند، پسر همسایه بوده که خرش را آورده و مرا به شفاخانة شهر انتقال داده بوده.

بعد کم کم چهره ها را هم توانستم تشخیص کنم. بوی خون و دوا تمام فضای شفاخانه را انباشته بود. من در بستر بودم و  پدرم بالای بالینم نشسته بود و با گردنِ پَت و دست فلج شده اش آرام آرام اشک میریخت. ناگهان به یاد گفتة او افتادم و گفتم: «کاش بُز میبودم». پایم میسوخت. این بار از قسمت رانهایم میسوختند. خواستم جای سوزش را بخارم. ناگهان دیدم که جای پایهایم خالی است و پایهایم نبودند. انگار پایهایم را در قریه فراموش کرده بودند. با صدای لرزان گفتم: «آغا، پا...پای...پایهایم، کُ ... کُ ... کجاستن؟» و قبل از این که جوابی بشنوم گریه کردم. حالا هم که سه سال از آن حادثه میگذرد و  آن لحظات یادم می آید، دلم میخواهد گریه کنم. دلم میخواهد بروم و تمام غم دلم را با گریه خالی کنم. حالا که پدرم نیست و دو ساله میشود که مُرده، دیگر تنهای تنهایم. حالا دیگر پایهایم سوزش نمیکنند و آبله نمیزنند. فقط دستهایم آبله میکنند. از بس که روی سنگها و قیر  داغ جاده های شهر میسایم شان. از بس که با دستهای خود راه میروم. زنها میخندند و با هم میگویند: «ببین چه قدر جالب راه میرود.» و میگویند: «آدم باید توبه کند.» بچه های شهر سنگم میزنند و «لنگ» صدایم میزنند. از جاده هایی که بچه های ولگردش بسیار است خوشم نمی آید. با آن هم باید طاقت کنم. چون ده رفته نمیتوانم. بز که نیستم که بگویم: «پایم لنگ باشد و جایم سنگ.» آخر آدمم. ای کاش بز میبودم تا قلعة بلند کوه میرفتم و میچریدم. کسی طعنه ام نمیداد و سنگم نمیزد و با دستهای پر آبله ام راه نمیرفتم و دستانم سوزش نمیکردند. خیر باشد، اگر در دهکده با این حال میبودم که حالا از گرسنه گی مُرده بودم چون کاری در این حال از من ساخته نبود. بادی گارد قوماندان هم شده نمیتوانستم. حالا در این شهر با دستهای خود راه میروم و در دم دکانها و در کنار دروازه های خانه ها می ایستم و خیرات میخواهم و یگان نفر نانی یا پولی میدهد.

پایان


 

نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 1 تیر1385 ساعت 23:35 موضوع | پيوند ثابت