ماده سگ سفید

کوچه خالی بود و شام نزدیک میشد. مردم پس از آتش سوزی و جنگ همه کوچیده بودند. سکوتی ترسناک و بوی تلخ باروت تمام کوچه را فرا گرفته بود. گهگاه صدایی شنیده میشد. ماده سگ سفید خانه گی از جایش برمیخاست دمش را تکان میداد و گوشهایش را راست میکرد. فکر میکرد که صاحبش برگشته باشد، ولی صدا  یا از کراچی کوچی بود، یا از شلیک تفنگی و یا هم از شاخة نیمه شکستة درخت توت که با وزیدن باد خِش خِش میکرد.

دروازه های کوچه همه قفل بودند. همه چیز صاحب سگ را بردند و فقط گاوش مانده بود که بامداد آن روز خودش با خود از آن جا برد. ماده سگ خانه گی از پشتش جفیده بود و خواسته بود همراهش برود، ولی صاحبش با سنگ او را زده بود و او در کوچه مانده بود، پشت در بستة خانة صاحبش.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سهراب سامانیان در سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 15:17 موضوع | پيوند ثابت