دوستان گرامی، سلام!

در مورد این که چندی غایب بودم، پوزش میخواهم ولی باید بگویم که این غیابت، از تنبلی نه بلکه از مصروفیت زیاد بود که نتوانستم تا چندی به انترنت دسترسی داشته باشم.

سال 1384 در یکی از ادارات کم جنجال دولتی بلخ به خاطر این که بیکار نمانم، به حیث یک مامور پایین رتبه شامل کار شدم، هنوز یک سال در آن اداره گذران نکرده بودم که دولت این مامور خُرد رتبه را در یک ادارة دولتی دیگر که اندکی کارهایش زیاد است، توظیف کردند. روزها از 7 صبح تا 4 و یا 5 عصر بدون گرفتن «اضافه کاری»، کار میکنم و داستانخوانی و داستانواره نویسی را فقط مانده ام برای شبها. از نوروز تا به حال، چهار ـ پنج داستان کوتاه نوشته ام و وقت نیافته ام تا در وبلاگ بگذارم.

در این مدت تصمیم گرفته ام تا دیدن تلویزیون را برای خود حرام کنم و روزهای جمعه و شبها کتاب بخوانم. چند وقتی است که همین کار را نیز میکنم. مادر بزرگم خدا بیامرزدش، پارسال مُرد و اگر زنده میبود، باز هم گفتة همیشه گی اش را تکرار میکرد:

ـ او بچه کتاب نخوان که دیوانه میشی؟

و باز من به سویش نیشخند میزدم و او آه میکشید و دعای بدم میکرد.

به هر حال، از این که این جملات در هم و بر هم را نوشته ام، خود نمایان گر مصروفیت زیاد من در اداره خواهد بود. امیدوار استم تا بتوانم وقت خالی دیگری بیابم و داستانهای تازه تری را در این وبلاگ بمانم.

با سپاس فراوان از دوستانی که احوال مرا در این مدت گرفته اند!


 

نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت 11:30 موضوع | پيوند ثابت