گُلپنبه

شباهت عجیبی بین نامش و خودش بود. خیلی هم نزدیک نزدیک. قد میانه، اندامی نسبتاً چاق و گوشتی، پوستی سپید به سپیدی پنبه های مزرعه حاجی عبدالله، لبهای سرخ و برجسته مثل پروانه یی خوشرنگ که در روی سپیدی پنبه ها بالهای خود را گشوده باشد، چشمهایش سبز مثل برگهای بوته های پنبة جوان و مویی دراز و سیاه که گویی بالای مزرعة پنبه چادر سیاه شب افتاده باشد.

از کودکی میشناختمش. از وقتی که بالای بام خانة مان می ایستادم و کاغذ پران بازی میکردم. از بالای بام ما حویلی آنها به وضاحت دیده میشد. آخر همسایة در به دیوار ما بود. مادرش با آواز بلند صدایش میکرد:

ـ گلپنبه ... هو گلپنبه بیا به تندور خانه کارت دارم.

ـ بله ننه جان آمدم.

و آن گاه دختری به سپیدی پنبه، با لطافت پرهای گل و لبهای سرخ و برجسته، با موی سیاه و اندامی نسبتاً چاق و گوشتی و چشمهای سبز از خانة نشیمن شان می بر آمد و در قدم اول نگاهی به بالای بام می انداخت. نگاهانمان با هم یکی میشدند و بعد با لبخندی دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گی های اندامش همه شور میخوردند و این تکانها دل مرا چون برگهای خزان زده فرو میریخت.

 

لطفاْ به ادامهء مطلب رجوع کنید!

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سهراب سامانیان در سه شنبه 23 آبان1385 ساعت 8:26 موضوع | پيوند ثابت