انگار جشن کتاب سوزان بود. هر کسی که حتی یک کتابچه و یا یک تصویر هم داشت آن را میسوختاند. کتابهای عکسدار و بی عکس و تصویرهای یادگاری را جمع کرده کنار تنور گذاشته بودند. مادرم کتابها را یکایک در داخل تنور می انداخت و میگریست: پدر نیز اندوهگین معلوم میشد و مصروف پالیدن چیزی بود. مادر در حالی که با سراسیمه گی و پریشان حالی کتابهای تاریخ را به تنور می انداخت. رو به من کرد و گفت:
ـ برو با پدرت کمک کن!
به چشم گفته به سوی اتاق روان شدم که دیدم پدرم از اتاق بیرون آمد. موهای سیاه و سفیدِ آشفته و ریش رسیده اش او را در این حال به آدمهای ماقبل التاریخ شبیه کرده بودند. با یک دست آلبومی را تکاند و به من داد و گفت:
ـ ببر این را بالای کتابهای سوختاندنی کنار تنور بمان!
آلبوم را که گرفتم، شناختم، آلبوم قدیمی عمه ام بود. پشتی آبی رنگ داشت و روی پشتی آن را تصویر گل زیبایی زینت داده بود. داخل آلبوم پر از عکسهای سیاه و سفید بود که همه اش مربوط میشد به خانوادة عمه ام.
عمه ام پیر زنی بود لاغر اندام. از زمانی که خانه و تمام اعضای خانوادة خود را از دست داد به خانة ما آمد. همة دار و ندارش سوخته بودند و تنها چیزی که از خانوادة خود به یادگار داشت همین آلبوم با عکسهای سیاه و سفید بود. او هرگاهی که آلبوم را ورق میزد، آه سردی از تة دل میکشید و میگفت: "از آدمی کرده یک خس به" و تصویرها را به دقت نگاه میکرد، گویا نخستین بار باشد که آن عکسها را میبیند.
در صفحة اول آلبوم عکس مرد لاغر و سی و پنج یا چهل ساله یی به چشم میخورد. بروتهایش از دو طرف تراشیده شده بودند، ریشش را هم تراشیده بود و لباس نظامی به تن داشت.
عکس دوم از جوانیهای عمه ام بود با همین مرد که میگفت شوهرش است. سر و گردن عمه ام پُر از زیورات نقره یی معلوم میشد. او ایستاده و دست خود را طوری بالای شانة شوهرش گذاشته بود که ساعت و انگشتریهایش نیز نمایان بودند و مرد بالای چوکیی نشسته بود. عکس جالب دیگر، تصویر دسته جمعی عمه ام با فرزندانش بود. عمه ام و شوهرش بالای دراز چوکیی نشسته و در اطراف آنها دوازده پسر و دختر ایستاده بودند و همه لبخند میزدند، گویی به فلمی کمیدی نگاه میکنند. لباسهای دخترها سفید و لباسهای پسرها راهدار بودند، گویی تیمی از ترانه خوانان را صف بسته باشند. عمه ام با لباس گلدار زیبایی خود را آراسته بود و شوهرش لباس ملکی به تن داشت و کلاه قره قلی یی به سر، و همینطور ده ها تصویر دیگر....
عمه ام به همین سه عکس بیشتر خیره میشد و گاهی میدیدم که در هنگام نگاه کردن به آنها خاموشانه اشک از چشمانش سرازیر میشود و زمزمه میکند:
ـ از آدمی کرده یک خس به.
در آن وقتها من معنی این حرفهای او را درک نمیکردم.
عمه ام خواهر خوانده یی داشت که پس از دیر دیر گاهی به دیدار او می آمد. او در دهی دورتر از شهر میزیست. هرگاهی که او می آمد با عمه ام از گذشته ها قصه میکرد و زخمهای کهنة او را تازه میساخت. عمه ام به یاد خانوادة برباد رفته اش فرو میرفت و زار زار میگریست. آن زن دلداری اش میداد:
ـ گریه نکن، گریه نکن، خدا خودش همین را خواسته بود.
و بعد رو به مادرم میکرد و میگفت:
ـ بیچاره حق دارد بگرید. خودش به دست خود شوهر و دوازده پسر و دختر خود را گور کرده است.
میگفتند هنگامی که خانوادة عمه ام را کشتند و خانه اش را به آتش کشیدند عمه ام به خانة همین زن مهمان بود و چون ناگهان جنگ درگرفت، در میان گلوله باران به خانة خود بازگشت و خانه و خانوادة خود را چنان دید یک حالت سرگیجه گی و جنون به او دست داد. بعد اجساد شوهرش و فرزندان خود را با دستان خود در روی حویلی خویش به خاک سپرده بود.
از آن پس عمه ام در خانة ما زنده گی میکرد. همیشه میدیدم هنگامی که عمه ام به یاد خانوادة خود می افتاد، به این آلبوم نگاه میکرد و با افسرده حالی زیر لب تکرار میکرد:
ـ از آدمی کرده یک خس به.
او بیمار بود. گاهگاهی سرفه میکرد و شبها در تاریکی خوابش نمیبرد. آلبوم را میبست و به الماری مخصوص خود جا به جا میکرد ـ انگار آن آلبوم را بیشتر از جان خود دوست داشت.
به یادم هست هنگامی که در بستر بیماری جان داد، آلبوم در کنار بسترش بود. آلبوم باز بود و در صفحة اولش همان سه تصویر سیاه و سفید به چشم میخورد. گونه های عمه ام زرد شده بودند و از لای لبهای خشکیده و مایل به کبودی اش دندانهای پوسیده اش نمایان بودند. انگار باز میگفت:
ـ از آدمی کرده یک خس به.
ناگهان صدای مادرم مرا به خود آورد:
ـ چه چرت میزنی؟ زود شو بیاور که تلاشی در سر کوچه رسیده.
و بدون این که من نزدش بروم آمد، آلبوم را از دستم کشید و در میان زبانه های سرمست آتش در تنور انداخت. زیر لب گفتم:
ـ نه آدمی و نه خس به.
و یکباره هق هق گریستم.
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 24 فروردین1385 ساعت 14:19 موضوع | پيوند ثابت
آن شب، خواب از چشمانم گریخته بود. در بستر، این سو و آن سو غلت میخوردم. حواسم بسیار پریشان بود. از جا برخاستم و پنجرة اتاق را باز کردم. هوای خوش آیند بهاری به داخل اتاق هجوم آورد و فضای اتاق را انباشت. صداهای زیر و بم قورباغه ها موسیقی دل انگیزی را سر داده بودند. فتیلة اریکین را اندکی بلندتر کردم و میان قفسة کتابها چیزی را میجستم، ناگهان یک ورق کهنه و شکری رنگ به دستم افتاد که حاشیه هایش با رنگ سبز و سرخ گُل کاری شده بودند. کاغذ نوروزی بود که سالها قبل ملای مسجد برایم داده بود:
نوروز شد و جمله جهان گشت معطر
بر تخت خلافت بنشست آن شة ابرار
نمیدانم این ابیات را کی سروده بود؟ شاید کدام ملای مسجد، شاید هم کس دیگری....
روزهای نوروز را به یاد آوردم. شهر بلخ با برجهای بلند وارا و درفشهای برافراشته و بلند آن در هزاران سال پیش را در نظرم مجسم ساختم. تا نا کجای تاریخ گذشته فرو رفتم. شکوه مراسم تاجپوشی جمشید در نوروز را دیدم. جشن نوروز به تکرار از برابر دیده گان تخیلم رژه میرفتند. در این حال، به یاد دوستم نوروز افتادم که همه ساله در نوروزها از کابل به شهر ما می آمد تا در مراسم گل سرخ و بر افراشته شدن درفش مولا علی شرکت کند. او به قدسیت آرامگاه حضرت علی و آن درفش سخت اعتقاد داشت. نوروز برایم همیشه از پیرمردی مزاری به نام شهسوار یاد میکرد که در باغی در کوچة شان باغبان بود. نوروز هنگامی که کودک بود با همبازیهایش نزد او میرفتند و به قصه های او گوش فرامیدادند. باری او از شهر خود به آنها قصه کرده بود:
ـ شهر من سرسبز بود. در بهاران هوای کوچه ها و کوچه باغهایش با عطر شگوفة بادام می در آمیخت. خانه های شهر گِلی و گنبدی بودند و لاله های سرخ و سبزه های نورس بامها و سر دیوارها را خوشرنگ میساختند. بازارهای سرپوشیدة شهر پر از شور و هلهلة مردم بود. بنای با شکوه کاشیکاریی با دو گنبد آسمانی رنگ خود در مرکز شهر، سر به آسمان میسایید. کبوتران سفید صلح پیرامون این بنا در پرواز بودند. نوروز که فرامیرسید خانه هایی بوریایی در «چهارباغ» مربوط این بنا و در کنار حوضی به نام «سران» ساخته میشدند. به جمعیت شهر در این روزها افزوده میشد. مردم از شهرها و جاهای بسیار دور دست به این جا می آمدند تا در نوروز نظاره گر بر افراشته شدن «جهندة مولا علی» باشند. مسافرخانه ها گنجایش آن همه مهمانان را نداشتند و مردم شهر مسافران را در خانه های خویش میزبان میشدند.
روزها در صحن «چهارباغ» بازی کشتی گیری صورت میگرفت و پهلوانان شهر ما با پهلوانان مناطق دیگر کشتی میگرفتند. استادان موسیقی و هنرمندان مشهور از کابل و پاردریا به اینجا می آمدند و مینواختند و میسرودند و میخواندند. موسیقی نظامی از فرقة دهدادی به شهر فرستاده میشد و شبهای جمعه مینواخت. برای بچه های مسجد هم کاغذهای نوروزی داده میشد که بعد از ختم درس توسط یکی از آنها خوانده میشد و دیگران بلند بلند تکرار میکردند:
نوروز شد و جمله جهان گشت معطر
از بوی خوش لاله و نسرین و صنوبر ...
در یکی از نوروزها من به بام یکی از ساختمانهای بلند اطراف «روضه» در میان انبوهی از تماشاگران منتظر بر افراشته شدن «جهنده» بودم که حادثة غیر مترقبه یی رخ داد. زایران بی شماری در اطراف محل بر افراشته شدن جهنده گرد آمده بودند. همزمان با نواخته شدن موسیقی نظامی توپهای شادیانه یی شلیک شدند و کبوتران سفید در آسمان آبی رنگ به پرواز در آمدند. متولیان با احتیاط به کشیدن طنابهای جهنده و بر افراشتن آن پرداختند. صدای کف زدنهای پیهم با شلیک توپهای شادیانه در آمیخته بود و اما جهنده تازه بلند شده بود که ناگهان هیاهویی برخاست و جهنده فرو افتاد. قامت راست و بلند چوب «جهنده» که بیشتر از صد سال پیش از آن سوی دریای آمو آورده شده بود شكسته بود. مردم همه هراسان و نگران شده بودند و پیامدی را انتظار داشتند. ده ها سال قبل باری فرمانروایی نگذاشته بود تا جهنده را برافرازند، که انقلاب و پادشاه گردشی شد. این بار نیز کهنسالان میگفتند: انقلاب خواهد شد... پادشاه گردشی میشود.
شهسوار در حالی که آرام آرام اشک میریخت، به سخنان خود ادامه داد:
ـ جنگ و ویرانی وطن ما و بدبختی و آواره گی مردم ما از همان سال آغاز شد....
نوروز میگفت:
ـ در آن سالها ما بچه ها از حرفهایش و اندوهش چیزی نمی دانستیم.
در همین تفکرات غرق بودم که خواب کم کم به سراغم آمد. ورق نوروزی را لای یک کتاب بزرگ گذاشتم و اریکین را خاموش کرده به خواب رفتم.
***
فردا صبح که از خانه به طرف دکان خود روان بودم، طبق معمول ابتدا به صحن روضة شریف رفتم تا دعایی بکنم.
مردمان بسیاری در آن جا جمع شده بودند. دستانم را برای دعا بلند کرده بودم که ناگهان متوجه شدم که «جهنده» در جایش نیست.
با خود گفتم:
ـ عجیب است! هنوز که چهل روز، تمام نشده؟!
صدای مردی را شنیدم که میگفت:
ـ در نیمة شب، طالبان آمدند و جهنده را با بی حرمتی پایین آوردند.
مرد دیگری که سرش از فرط پیری میلرزید و عصایی به دست داشت و از ساکنان قدیمی شهر، معلوم میشد، در حالی که هیجانی شده بود، بلند بلند میگفت:
ـ جهنده را پایین کرده اند، انقلاب خواهد شد، پادشاه گردشی میشود.
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 24 فروردین1385 ساعت 14:18 موضوع | پيوند ثابت
صداي بچه ها كوچه را پر كر ده بود . همه به دور من جمع شده بودند و با تعجب به دستهای مشت شدة من نگاه ميکردند و سر و صدا را به راه مي انداختند و نظر ميدادند. يكي ميگفت آزادش كن، ديگري ميگفت در قفس بيندازش و يكي ديگر هم ميگفت كه به من بفروشش. صداها همه يكجا بلند ميشدند. نزد بچه هاي كوچه خود را مهم احساس ميكردم آفتاب گرم بود و درخت توت كنار دَرِ حويلي ما مانند چتر سايه بان شده بود، پرنده گك در دستهايم ميپيچيد و كوشش ميكرد تا از بين دستهايم فرار كند، اما نميتوانست زيرا چنان دستهايم را محکم گرفته بودم كه چن چن صدايش برآمده بود. از اين پرنده ها در حويلی ما چند تا بودند. سالها بود كه در زير برندة حويلي ما لانه كرده بودند، در بين بورياي سقف. بالهاي سياه و پهن داشتند كه از بالهاى پرنده گان ديگر فرق ميكردند. چهره هاي شان به موش مانند بودند. گوشهاي بزرگ داشتند و در شبهنگام از خانه بيرون مي آمدند و چنان ميپريدند كه نميشد آدم تشخيص كند كه چگونه پرنده يي استند. يك جفت بودند با چوچه های شان. سر انجام روزي توانستم با استفاده از زينه يکي از چوچه های شان را از لانة شان بگيرم، ولي ندانستم كه چرا هنگامي كه مرا ديدند نپريدند، فقط دو تاي بزرگتر جير جير کردند و اين دیگري چند بار بالهاي خود را به دستم كوفت ولي با دست ديگرم بالهايش را محكم گرفتم.
صدا ها اوج ميگرفتند، بچه ها خيلي متعجب و هيجان زده به نظر ميرسيدند.
ناگهان نجيب كه از همه بچه ها بزرگتر بود چنگ انداخت و پرنده را از دستم قاپيد و از دو بالش گرفت و گازش داد و فرار كرد. با فرار او من نيز از عقبش دويدم و سر و صدا را به راه انداختم. بچه هاي كوچه نيز با خوشحالي نجيب را دنبال ميكردند و او مضرانه ميدويد و مرا نيز از عقب خود ميدواند. ناگهان صداي میرزا رجب شنيده شد. بچه ها از ترس گريختند. میرزا رجب مردي مسن و با سواد كوچه ما بود و خيلي در نزد اهالي كوچه محبوبيت داشت و او را مردم به حيث كلانتر كوچه انتخاب نموده بودند و بچه هاي كوچه ازش ميترسيدند و تا او را ميديدند فرار ميکردند، چون هنگامی که بچه ها را حين شوخی و بازيگوشی گير ميکرد بالاي شان داد ميزد و حتی لت و کوب شان ميکرد و يا گوش شان را تاب ميداد.
نجيب نيز وقتي میرزا رجب را ديد فرار كرد و خود را زد به خانه شان و شبپره را داده بود به دست پسری ديگر، ولي او نيزاز ترس شبپره را رها كرده گریخت. شبپره را دوباره گرفتم. لحظه يى نگذشته بود كه میرزا رجب را در مقابل خود يافتم. خيلي ترسيده بودم كه مبادا بالايم داد بزند و يا گوشم را تاب دهد. به دستهايم خيره شد، پرنده هنوز در دستانم غلط ميخورد، به آرامي پرسيد:
ـ شبپرة چرمي را از كجا گرفتي؟
صدايم ميلرزيد و من من كنان گفتم:
ـ از ... از برنده ... از برندة حویلي ما.
لبخندي به سويم زد و دندانهاي مصنوعي اش نمايان شدند و بروت سفيد رنگش بالا رفت و چين و چروك صورتش بيشتر گشت. با لبخند او دلم آرام گرفت، زيرا فكر كردم ديگر از لت خوردن معاف شده ام.
با ملايمت پرسيد:
ـ خودت گرفتي؟
ـ ها، خودم گرفتم .
ـ چه قسم گرفتي؟
ـ زينه را ماندم و از لانة شان گرفتم.
چهره اش اندكي تغيير خورده بود. با ملايمت گفت:
ـ رهايش كن بچه ام گناه دارد. اين هم جاندار است. به درد تو نميخورد. از پيشت ميميرد. اين هم چوچه است، مادر دارد و مثل تو زنده گي را ميخواهد، فقط مثل تو.
دل و نا دل شدم. میرزا دستي بر سرم كشيد و رفت.
مويكهاي بدن شبپره با عرق دستهاي بچه ها نم شده بودند. رفتم به خانه وشبپره را گذاشتم داخل قوطيی كوچك و بالاي قوطي را نيز اندكي با كارد شگافتم .
شب شده بود. هوا گرم بود. شبپره های چرمی بيتاب و بيقرار دنبال هم به پرواز در آمده بودند، انگار چوچه خود را ميجستند. آسمان تاريك بود و ستاره ها ميدرخشيدند و ماهتاب دايرة خود را پر از نور كرده بود. شبپره ها چنان خود را اين سو و آن سو ميزدند كه انگار از همه چاره ميجستند و چوچه خود را از من ميخواستند. به سوي ماه كه خيره شدم چند بار شبپره ها از مقابل آن گذشتند.
يكباره ندانستم كه چطور به يادم آمد گم شدن خودم. هنگامي كه من و مادرم به بازار ميرفتيم در بين جمعيت مردم، گم شده بودم . گريه ميكردم ولي كسي گريه ام را اهميت نميداد وهمه به راه خود روان بودند. مادرم خيلي مرا جسته بود و خيلي هم گريسته بود و حتي بعد از اين كه مرا دوباره يافت چند روز مريض شده بود. صداي مادرم چرتم را پراند:
ـ بيا بچيم خواب كن كه فردا وقت به مكتب بروي.
در بستر كه در آمدم زود خوابم برد. ناگهان در تاريكي ديدم كه شبپره گشته ام، گوشهايم بزرگ شده اند و بدنم مويكهايي مانند بدن شبپرة چرمي كشيده بود و بالهاي چرمي مانندي را به دور و برم احساس كردم. درست مانند شبپرة چرمي شده بودم. نه خودِ شبپرة چرمي شده بودم . تاريكي بود ولي همه چيز را ميتوانستم بهتر ببينم. مادرم مانند شبپره شده بود. ناگهان مادرم بال گشود و چنان پريد كه تشخيص نميشد و مرا نيز صدا زد:
ـ بيا فرهاد، بيا تو هم ميتواني پرواز كني! تو بزرگ شده اي، بيا!
بالهاي خود را باز كردم خيلي پهن بودند. يكباره خيز زدم، بال زدم، بالا رفتم و چنان پريدم كه انگار هيچكس مرا تشخيص كرده نميتوانست. و به خانه برگشتم. خانة ما مانند سقف برندة ما شده بود. همه اش بوريايي بود و درش در سقف خانه. به طور عجيبي در خانه نشستيم. نوري از نزديكي در نمايان گشت. چشمهايم را بستم، نور به نظرم خيلي آزار دهنده معلوم شد. اصلاً از نور بدم آمد و دانستم كه روز شده و ديگر نميتوانم پرواز كنم. ناگهان دستهاي بزرگی مرا سخت فشرد. صداي مادرم شنيده شد:
ـ نبرش، فرزندم را نبر.
چند لحظه بعد خود را در ميان انبوهي از بچه ها يافتم، بچه هاي شوخ و شيطان. اين يكي كه مرا گرفته بود سخت در دستان خود ميفشرد. چند بار دست و پا زدم ولي دستها محكمتر مرا فشردند. ناگهان پسري مرا از دست اين يکي قاپيد و از دو بالم گرفت و گازم داد و بالهايم را چنان افگار كرد كه اميد پرواز را از من گرفت. ندانستم چه شد كه پسرك دويد و مرا داد دست پسر ديگري و او هم مرا پرت کرد به زمين. يكباره خوشحال شدم و خواستم بپرم ولي نتوانستم زيرا روز بود. پسر اولي باز مرا گرفت و زنداني ام كرد. با خودم ميگفتم چقدر وحشت آور است و چقدر سخت است شبپرة چرمي بودن. در تاريكي زندان، چشمهايم باز شدند و از شگاف سقف زندان، آسمان زيباي شبهنگام را نظاره ميكردم. يکبار مادرم را ديدم كه زار زار ميگريست و به اين سو و آن سو ميپريد. با ديدن مادر، خود را اين سو و آن سو زدم. ولي ناگهان زمين و زمان دگر گون گشت و زندان گويي وارونه شد و چيغي از ترس بلند كردم. مادرم سخت وارخطا شده بود و پرسيد:
ـ ترسيدي!
جواب دادم:
ـ ها، ترسيدم.
از بستر بلند شدم واقعاً خيلي ترسيده بودم، دستهايم ميلرزيدند درست مانند بالهاي شبپرة چرمي. به آسمان که نظر انداختم هنوز شبپره ها خود را اين سو و آن سو ميزدند. به طرف قوطي رفتم. ناگهان از تعجب انگار مو در بدنم ايستاد، چشمانم انگار از حدقه بيرون شده بودند. با تعجب گفتم:
ـ عجيب است!
مادرم كه متوجه من شده بود صدا زد:
ـ چه شده فرهاد؟ چه عجيب است؟
با دستهاي لرزان به سوي قوطي اشاره كردم:
ـ قوطي ...، مادر قوطي چپه شده!.
مادر لبخندي زد و گفت:
ـ اين كه جاي تعجب نيست.
ـ نه، چرا جاي تعجب نيست، در خوابم نيز چپه شده بود.
به سوی قوطی دويدم و آن را از جا برداشتم.
چيزي حس ميشد كه میجنبد و خواستار آزادي است. احساس كردم كه انگار خودم استم. به بالا كه نظر انداختم ديدم كه مادر شبپره اين سو و آن سو ميپرد. حس ميكردم صدايش را نيز ميشنوم:
ـ فرزندم را رها كنيد...! فرزندم را رها كنيد!
دست بردم به قوطي و سر آن را باز كردم و چوچه شبپرة چرمي پريد و يك راست نزد مادر رفت و مادر چند دور باچوچه اش آسمان حويلي ما را چرخ زدند. گويي از من تشكر ميكردند. شبپره های چرمي در برابر ماه خيلي زيبا مينمودند.
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 24 فروردین1385 ساعت 14:17 موضوع | پيوند ثابت
رادیو، هواپیما و صندوق
صدای آهنگهای رادیو با صدای شلیک تفنگها به هم آمیخته شده بودند. فضای زیر زمینی که همه اعضای خانواده در آن جا جمع شده بودند مانند بیرون سرد بود. پدرم در نور کمرنگ اریکین کتاب میخواند و برادر بزرگم که خود را سخت با پتویی پیچیده بود بی بی سی را میشنید. همة اعضای خانواده در زیرزمینی حویلی جمع شده بودند. آسمان تاریک و ابرآلود پر از گلوله های رسام رنگارنگ گردیده بود و گهگاهی هم روشنایی بزرگی پدید می آمد و صدای مهیب و گوشخراش انفجار زیر زمینی را تکان میداد. مادر بزرگ دم به دم بسم الله میگفت و بچه ها را به خواندن کلمه وا میداشت. گاهی هم صدای شیون و ناله به گوش میرسید. مادر، خواهر کوچکم را که از ترس میلرزید در آغوش خود گرفته بود. من هم در کنار او نشسته هواپیمای جیت رسم میکردم.
صدای انفجار خمپاره یی زیرزمینی را تکان داد. مادر بزرگ باز بسم الله گفت و کنده کنده کلمة طیبه را خواند. پدرم کتاب را کنار خود گذاشت و رادیو را از دست برادرم گرفت. برادرم که سخت ماجرا جو بود خواست بیرون شود اما مادرم مانع شد. صدا خیلی نزدیک بود و حس میشد در حویلی خودمان باشد. نیلوفر که تازه مشغول بازی شده بود گریه را سر داده خود را دوباره در آغوش مادرم انداخت. مدتی بعد صدای شیون از بیرون آمد. صدا برای مادرم آشنا بود، زن همسایه بود. هاوان در حویلی آنها انفجار کرده بود. رادیو دوباره به پخش خبر آغاز کرد و پیش از این که خبرهای جنگ را بگوید خبرهایی را از کشورهای دیگر میگفت.
پدر صدای رادیو را بلند تر کرد. همه اش درمورد انتخابات بود. انتخابات ایران.
خیلی دوست داشتم خبرها را بشنوم، درست مثل پدرم و فردا کنار دکان بقالی رستم آن را با دوستان و اهل کوچه تحلیل کنم. ولی نمیتوانستم و نمیدانستم که انتخابات در ایران یعنی چه؟ با لکنت زبان از پدرم پرسیدم.
پدر که حوصلة حرف زدن را نداشت به چشمان من دقیق نگریست و مدتی ساکت ماند و پس از ختم یک خبر آهی کشید و گفت:
ـ انتخابات ریاست جمهوری، آنها رئیس جمهور خود را از طریق انتخابات تعیین میکنند.
باز کنجکاو شدم، نزدیک برادرم که چرت میزد و به رادیو گوش فرا داده بود رفتم و از او پرسیدم:
ـ رئیس جمهور چگونه انتخاب میشود؟
برادرم از زمانی که به دانشگاه رفته بود خیلی چیزهای بلند و بالا را یاد گرفته بود و حرفهای کتابی میزد و گاهی مانند پدرم خبرها را تحلیل میکرد و گویا خیلی خوشحال شده بود که از او چنین سوالی کرده ام:
ـ توسط رای گیری مردم، مردم رای خود را در صندوقها می اندازند و دولت آن را شمار میکند و رئیس جمهور انتخاب میشود.
پرسیدم:
ـ رای چیست؟
گفت:
ـ رای کاغذی است که در آن هر کسی را که دوست داشتی رئیس جمهور شود نامش را مینویسی و در صندوقها می اندازی.
ـ در این جا هم انتخابات میشود؟
ـ نه این جا جنگ است، نمیشود.
به انتخابات خیلی علاقه مند شدم، کار رسم هواپیمای جیتی که بالای تپه یی بمب می انداخت تقریباً به پایان رسیده بود و فقط رنگ آمیزی اش مانده بود. دوباره شروع کردم به کشیدن رسم جدیدی.
خبرها هنوز جریان داشت و گوینده با صدایی بلند میگفت:
ـ عصر امروز ... صندوقهای رای دهی به شمارش قرار گرفت و ....
خیلی به رای دهی و صندوقهای عجیب و غریب آن که در ذهن من تصویر گردیده بودند علاقه مند شدم. حس میکردم رای کاغذ رسامی شده یی است که در صندوقی مانند صندوق مرمی می اندازند تا پر شود و بعد از آن که همه انداختند، حساب میکنند.
صدای راکتی باز زیر زمینی را تکان داد. مادر بزرگ باز بسم الله گفت، نیلوفر را خواب برده بود و برادرم که تازه پلکهایش سنگینی میکردند از جا پرید. پدرم به رادیو که تازه اخبار جنگ را آغاز کرده بود گوش میداد. گویا صدا را نشنیده بود.
ـ در تمام شهر زد و خورد جریان دارد. شهر کم کم از تسلط ... بیرون رفته و به دست ... سقوط خواهد کرد. دهکده های اطراف شهر را افراد مربوط به ... چور کردند.
کار رسم کردن صندوق انتخابات را شروع کرده بودم. برادرم که در کنارم بود به رسمم نگریست و لبخند ساخته گیی زده گفت:
ـ چه رسم میکنی؟
ـ صندوق انتخابات.
ـ صندوق انتخابات که این طور نیست!
کاغذ را از دستم گرفت و چند تغییری در رسمم آورد. سر صندوق را شگافی داد و قفل صندوق را که مانند قفل صندوق مرمی بود با پنسلپاک سفید کرد و قفل بزرگی به دَرِ آن رسم کرد و دستی رسم کرد که کاغذی را به داخل صندوق می انداخت. رسم زیبایی شده بود. آن را گرفتم و کنار رسم هواپیمای جنگی در روی دیوار زیرزمینی چسپاندم. خودم رفتم کنار پدرم و به رادیو گوش دادم. فکر میکردم همه از رادیو می آموزند.
ـ نتیجة انتخابات فردا اعلام خواهد شد.
رادیو بود که این خبر را میگفت.
کم کم با شنیدن اخبار رادیو و با ریتمی که مینواخت صدای فایر تفنگ را که کم کم دور شده میرفت فراموش میکردم و خواب به سراغم می آمد.
با صدای پدرم که تازه از کوچه آمده بود و بلند بلند حرف میزد بیدار شدم که به مادرم میگفت:
ـ حکومت تغییر کرده و شهر حالا در دست افراد مربوط به ... است. چوراچوری هم شروع شده.
دست و روی خود را آب زدم و آهسته آهسته به سوی کوچه که برادر و پدرم نیز آنجا رفته بودند رفتم. میخواستم بدانم که نتایج انتخابات ایران به کجا رسید. کنار در دکان بقالی رستم همه اهل گذر جمع شده بودند و در مورد حوادثی که شب پیش رخ داده بـود حـرف میـزدند و دسـته جمعی به رادیو گوش داده بودند. خمپاره یی که به خانة همسایة ما خورده بود بالاخانة آنها را فرو انداخته بود و پسر جوان آنها را زخمی کرده بود. کوچه بوی باروت و دود را میداد و آسمان که ابری بود چهرة غم انگیزی به فضا بخشیده بود. پدرم که مرا دید بالایم داد زد:
ـ برو خانه! لعنتی ، در این جنگ و تیر باران وقت بر آمدن است؟
دوان دوان به خانه برگشتم و از لای در به صدای رادیو که بلند بود گوش میدادم. رادیو بی بی سی بود که سر خط اخبار خود را میخواند:
ـ فلانی با گرفتن اکثریت آرا از سوی مردم، رئیس جمهوری اسلامی ایران شد. فلان شهر افغانستان بعد از جنگ دوروزه به دست نیروهای مربوط به ... سقوط کرد.
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 24 فروردین1385 ساعت 13:33 موضوع | پيوند ثابت
گرفته شده از: http://www.zhakfar.blogfa.com/
نوشته شده توسط سهراب سامانیان در پنجشنبه 10 فروردین1385 ساعت 16:3 موضوع | پيوند ثابت
درباره خودم

سهراب سامانیان هستم. در خرداد 1363 در مزارشریف مرکز استان بلخ زاده شده ام. پدرم یک شاعر بود و مادرم قرآن درس میداد. در شش ساله گی شامل دبستان شدم و به سال 1380 از دبیرستان (لیسه) آریانا فارغ شده و از آغاز سال 1381 تا دیماه 1384 در رشته روزنامه نگاری دانشکده’ ادبیات و علوم بشری دانشگاه بلخ به آموزش عالی خویش پرداختم.
کارهای مطبوعاتی ام از همکاری با مجله شوخک از 1376 آغاز یافت و پس از آن با روزنامه بیدار, ماهنامه’ ادبی راه, انجمن آزاد نویسنده گان بلخ, ماهنامه’ راه ابریشم و سایر نشریه ها و کانونهای فرهنگی بلخ و کابل همکاری کردم.
در سالهای سیاه طالبان در بلخ بودم و اکثر واقعاتی را که در آن زمان در شهر مزارشریف اتفاق افتاده بود به چشم سر دیده ام.
داستاننویسی را از سال 1381 آغاز کرده ام و یک مجموعه از داستانهای کوتاهم را نیز زیر نام ،سفر به سوی آفتاب، در سال 1383 انجمن آزاد نویسنده گان بلخ منتشر کرد. اکنون یک مجموعه’ دیگر آماده چاپ دارم.
فهرست اصلی
دوستان
کاخ ادبی نگار
قادر مرادی ـ هلند
ماهنامه’ پدیدار
صالح محمد خلیق
شفیق نامدار
آتی بان
سروش کاظمی
انجمن نویسنده گان بلخ
عفیف باختری
صادق عصیان
سمیع حامد
ژکفر حسینی
مجلة ادبیات داستانی
كانون ويبلاگ نويسان افغانستان
نوشته های پیشین
بهمن 1387
آبان 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
دی 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
طراح قالب
POWERED BY