تبليغاتX
چنار

چنار

داستانهای کوتاه سهراب سامانیان ـ بلخ

آگهی سمپوزیم علمی ـ فرهنگی «نوروز و نقش تمدنی آن»

آگهی سمپوزیم علمی ـ فرهنگی «نوروز و نقش تمدنی آن»

 

ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت بلخ و انجمن نویسنده گان بلخ در پیوند با 5688 مین سال بنیانگذاری جشن نوروز در بلخ، سمپوزیم علمی ـ فرهنگی دو روزه یی را زیر نام «نوروز و نقش تمدنی آن» در سه بخش مقاله های علمی، داستانها و سروده ها به روزهای 25 و 26 حوت سال 1387 برگزار میکنند.

عنوانهای گزیده شده برای مقاله های علمی عبارت اند از:

1 ـ تاریخ پیدایش نوروز؛

2 ـ نوروز در دوره های پیش از اسلام؛

3 ـ نوروز در صدر اسلام تا دورة عباسی؛

4 ـ نوروز در فارس و خراسان تا ایلغار مغول؛

5 ـ نوروز از عهد تیموریان تا امروز؛

6 ـ آیینهای نوروزی در روزگار ما در افغانستان؛

7 ـ آیینهای نوروزی در روزگار ما در ایران؛

8 ـ آیینهای نوروزی در روزگار ما در آسیای میانه و قفقاز؛

9 ـ آیینهای نوروزی در روزگار ما در آسیای صغیر؛

10 ـ نوروز در ادبیات.

تمام آثار باید بازتابگر جنبه های تاریخی و فرهنگی نوروز و حماسه های ملی و هویت ملی و تاریخ شش هزار سالة آریانا و خراسان کهن و افغانستان امروز باشند.

مقاله ها با ذکر منابع و مآخذ و حد اکثر با خط 12 در چهار صفحة کمپیوتر شده باشند.

صاحب اثر یک نسخة آن را با خود داشته باشد.

از تمام دانشمندان، محققان، داستان نویسان و شاعران ورجاوند آرزو برده میشود تا آثار خویش را به این سمپوزیم نامزد کنند.

واپسین روز پذیرش آثار، اول حوت 1387 تعیین شده است.

برای ده مقاله، سه داستان و سه شعر برتر جایزه داده میشود.

نشانی ما این است:

افغانستان، ولایت بلخ، شهر مزارشریف، جادة بیهقی، دفتر ریاست اطلاعات و فرهنگ

نشانیهای برقی:

balkh_writers@yahoo.com

samanianbalkh@googlemail.com

khaleeqbalkh@yahoo.com

شمارة تماس: 0093700508289

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 9:30  توسط سهراب سامانیان  | 

کاخ ادبی نگار مبارک باد

دوستان فرهیخته سلام!

نخست از همه، ایجاد کاخ ادبی نگار را برای همه گان مبارک باد میگویم. سپس شما را دعوت میکنم تا مهمان این کاخ شوید و با اعضا و برنامه های آن آشنایی بیابید.

این کاخ با دورنمای روشنی اعلام موجودیت کرده است و برنامه های جالبی را طرح ریزی کرده است.

من افتخار دارم که یکی از اعضای این کاخ ادبی استم.

 

راستی یک ویبلاگ جدید برای خودم ساخته ام که شاید در آینده نزدیک جایگزین این ویبلاگ شود. پس نظری بر این ویبلاگ نیز داشته باشید:

www.samanian.blogfa.com

با درود ـ پدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 13:57  توسط سهراب سامانیان  | 

فراخوان خانه’ داستان بلخ

فراخوان خانة داستان بلخ

 

"خانه’ داستان بلخ" به حمايت مالي نشريهء "زرنگار"، آزمون داستان نويسي يي را براي نخستين بار در افغانستان راه اندازي مي كند. اين آزمون داستان نويسي ويژهء داستان نويسان افغانستان است و نويسندهء بهترين داستان برندهء "جايزهء ادبي مولانا خسته" خواهد شد. داستان نويسان گرامي مي توانند از اول ماه جوزا تا پايان ماه سرطان 1387 يك داستان كوتاه خود را براي اين آزمون به نشاني هاي برقي:

 

shafiq_mzr@yahoo.com

info@balkhstory.com

 

و یا به نشانی های زیر بفرستند:

ـ کابل ـ سرای شهزاده ـ اتاق 184 ـ شمارهء تماس: 0799580100

ـ مزارشریف ـ کفایت مارکیت ـ اتاق 52 ـ شمارهء تماس: 0799580200

ـ پیشاور، چوک یادگار، آزاد بازار، دکان شماره 7، شمارهء تماس: 00923469178528

 

شرايط براي نامزدي جايزهء مولانا خسته:

1 ـ نويسندهء داستان زير چهل سال عمر داشته باشد.

2 ـ داستان به زبان فارسي دري باشد.

3 ـ داستان تايپ شده باشد.

جايزهء مولانا خسته به ارزش 30000 افغانی نقد و يك گواهينامه از سوي خانهء داستان بلخ است كه در جشن مهرگان سال جاري تقديم داستاننويس برنده خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 14:29  توسط سهراب سامانیان  | 

داستان کوتاه - ماده سگ سفید

ماده سگ سفید

کوچه خالی بود و شام نزدیک میشد. مردم پس از آتش سوزی و جنگ همه کوچیده بودند. سکوتی ترسناک و بوی تلخ باروت تمام کوچه را فرا گرفته بود. گهگاه صدایی شنیده میشد. ماده سگ سفید خانه گی از جایش برمیخاست دمش را تکان میداد و گوشهایش را راست میکرد. فکر میکرد که صاحبش برگشته باشد، ولی صدا  یا از کراچی کوچی بود، یا از شلیک تفنگی و یا هم از شاخة نیمه شکستة درخت توت که با وزیدن باد خِش خِش میکرد.

دروازه های کوچه همه قفل بودند. همه چیز صاحب سگ را بردند و فقط گاوش مانده بود که بامداد آن روز خودش با خود از آن جا برد. ماده سگ خانه گی از پشتش جفیده بود و خواسته بود همراهش برود، ولی صاحبش با سنگ او را زده بود و او در کوچه مانده بود، پشت در بستة خانة صاحبش.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 15:17  توسط سهراب سامانیان  | 

سلام و سلامتی

دوستان گرامی، سلام!

در مورد این که چندی غایب بودم، پوزش میخواهم ولی باید بگویم که این غیابت، از تنبلی نه بلکه از مصروفیت زیاد بود که نتوانستم تا چندی به انترنت دسترسی داشته باشم.

سال 1384 در یکی از ادارات کم جنجال دولتی بلخ به خاطر این که بیکار نمانم، به حیث یک مامور پایین رتبه شامل کار شدم، هنوز یک سال در آن اداره گذران نکرده بودم که دولت این مامور خُرد رتبه را در یک ادارة دولتی دیگر که اندکی کارهایش زیاد است، توظیف کردند. روزها از 7 صبح تا 4 و یا 5 عصر بدون گرفتن «اضافه کاری»، کار میکنم و داستانخوانی و داستانواره نویسی را فقط مانده ام برای شبها. از نوروز تا به حال، چهار ـ پنج داستان کوتاه نوشته ام و وقت نیافته ام تا در وبلاگ بگذارم.

در این مدت تصمیم گرفته ام تا دیدن تلویزیون را برای خود حرام کنم و روزهای جمعه و شبها کتاب بخوانم. چند وقتی است که همین کار را نیز میکنم. مادر بزرگم خدا بیامرزدش، پارسال مُرد و اگر زنده میبود، باز هم گفتة همیشه گی اش را تکرار میکرد:

ـ او بچه کتاب نخوان که دیوانه میشی؟

و باز من به سویش نیشخند میزدم و او آه میکشید و دعای بدم میکرد.

به هر حال، از این که این جملات در هم و بر هم را نوشته ام، خود نمایان گر مصروفیت زیاد من در اداره خواهد بود. امیدوار استم تا بتوانم وقت خالی دیگری بیابم و داستانهای تازه تری را در این وبلاگ بمانم.

با سپاس فراوان از دوستانی که احوال مرا در این مدت گرفته اند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 11:30  توسط سهراب سامانیان  | 

نوروز مبارک باد

از طریق این دریچه نوروز خجسته را برای تمامی مردمان جهان مبارک باد میگویم.

naw roz

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 17:14  توسط سهراب سامانیان  | 

داستان کوتاه

 

(به یاد روزهایی که هر کس آرزوی تخت کیانی را در این سرزمین داشت)

امپراتور جهانگشا

 

نمیدانم از کدام زمان این خیال به من دست داد تا امپراتور شوم. از خیلی زمانها پیش. شاید از وقتی که بی بی ام در زیر آسمان صاف تابستان، در اطراف صندلی های گرم زمستان و یا در تنها زیرزمینی خانة ما که وقتی جنگ میشد به آنجا پناه میبردیم، افسانه های پادشاهان را به شیوة خاصی به ما تصویر میکرد. شاید هم از زمانی که در جمع مضامین مکتب ما جغرافیا و تاریخ راه یافت.

اولها امیدی بود که برایم دست داده بود، ولی بعدها در این تصمیم خود مصمم شدم. دور از ذهن آدم عاقل هم نبود که به زودی امپراتور شود. چون در مُلک خود ما، پس از هر جنگی یک حکومت جدید حاکم میشد. این تصمیم تمام مشغولیتهایم را به خود مصروف کرد. در صنوف پنج یا شش بودم که پول پس اندازم را جمع کرده و یکراست به سوی کتابفروشی رفتم و نقشة جهاننمایی خریدم. چون صلاح کار را در این دیدم که قبل از این که امپراتور بشوم، باید اول ساحة قلمرو خود و جایی را که از آن جا ظهور کنم مشخص کنم و بعد ببینم کدام کشورها را باید در قدم اول فتح کنم. بنا بر این در قدم اول داشتن یک نقشة جهاننما برایم حتمی بود تا مقدمات کار را بسنجم. همین که نقشه تهیه شد، هر روز که از مکتب به خانه برمیگشتم آن را در روی خانه پهن میکردم و شروع میکردم به گسترانیدن قلمرو آیندة خود. انگار پیش خودم امپراتور جهانگشایی میشدم. هیچ عضوی از خانواده از این کار من سر در نمی آوردند. حتا پدرم. اولها اصلاً اهمیتی به آن نمیدادند ولی بعدها همه به نظرم نگران معلوم میشد. همه گی به سویم با نگاههای متعجبی میدیدند. حتی زمانی پچ پچ حرف زدن پدرم را با مادرم شنیده بودم، که میگفت:

ـ ای بچه دیوانه شده! مه که از اول گفته بودم که کارهای دیوانه گی میکنه.

مادرم با نگرانی میگفت:

ـ چه چاره داره، باید یگان کاریش کنیم.

خانوادة ما که بی بی ام، پدرم، مادرم، خواهرانم و خودم اعضای آن بودیم. هر چند بی بی ام فرد مسن این خانواده بود، ولی حکومت خانواده به دست پدرم بود. پدرم دکاندار بود و روزهایی که جنگ میشد، با سر و وضعی آشفته به خانه بر میگشت و از این که نمیتوانست در روزهای جنگ دکانداری کند، خیلی دلخور و شاکی بود. اول خانه می آمد و عقده هایی که داشت بالای اعضای خانه به خصوص من میگشود.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و دو انگشت دست خود را به شکل حرف V در آورده به سوی من دراز میکرد ـ انگار میخواست نشان بدهد که چگونه کورم میکند ـ و من خودم را عقب میکشیدم. از این کار پدرم سخت ناراض میشدم. آخر بالاخره امپراتور بودم. انگار امپراتور را تهدید میکرد. بعد با چشمهای گشاده به سویش میدیدم، انگار امپراتور ناراض میشد و پیشانی خود را چین میدادم ـ درست مثل یک امپراتور با کرکتر، درست مثل اسکندر که وقتی مردم بلخ در برابرش ایستاده بودندـ. پدر که چشمهای گشاده و پیشانی چین خوردة مرا میدید، بیشتر عصبانی میشد و میپرداخت به کتک زدنم، میپرداخت به کتک زدن یک امپراتور بزرگ. انگار اسکندر مقدونی را کتک میزدند. 

در مکتب روز به روز به درسهای تاریخ علاقه مندتر میشدم. تاریخ پر از امپراتورهایی مثل خودم بود. کوروش، داریوش، اسکندر، تیمور لنگ و .... معلم تاریخ درس را تشریح میکرد. در بارة امپراتورها توضیح میداد، دربارة وزیرهایش، در بارة جهانگشایی هایشان و همه و همه. گویی خود او در آن زمان زنده بوده و وقایع را به چشم سر دیده. توضیحات معلم تاریخ مثل نوار سینمایی یی از برابر تخیلم میگذشتند و در چهرة هر کدام از جهانگشایان چهرة خودم را میجستم. میان من و امپراتورها معلم تاریخ ایستاده بود و در مورد هر کدام شان قضاوت میکرد. دستم را بلند میکردم. معلم به عنوان نشان اجازه، سری تکان میداد و من از جا بر میخاستم.

ـ معلم صاحب! امپراتورها را پدرشان لت نمیکرد؟

بچه ها همه میزدند زیر خنده. از خندة بچه ها خوشم نمی آمد. معلم هم از خندة بچه ها خوشش نمی آمد و با عصبانیت به طرف من نگاه تندی می انداخت.

ـ لودة دیوانة ، دیگر اگر از این سوالهای احمقانه ات بکنی از صنف بیرونت میکنم.

ولی همان خرک و همان درک بود. پاسخ این پرسشم به دستم نمی آمد. به کتابهای تاریخ هم که رجوع میکردم، چندان جوابهای قناعت بخشی از روابط پدرهای امپراتور با پسرهای شان نمی یافتم. دلم نمیخواست که معلم تاریخ را هر روز بدون سوال رهایش کنم و هر روز یا از دست معلم لت میخوردم و یا این که از صنف بیرونم میکرد تا این که نامه یی از طرف ادارة مکتب به پدرم فرستاده شد و در آن به من تهمیت بسته و اهانت کرده بودند که گویا من بالای معلم تاریخ با سوالهای گویا پوچ خود ریشخند زده و نظم صنف را بر هم میزنم. در مکتب همة بچه ها ریشخندم میزدند و امپراتور صدایم میزدند.  بالاخره کار تا آن جا داغ شد که اداره از مکتب اخراجم کرد و نامم را از حاضری صنف پاک کردند. چون به گفتة آنها من دیوانه شده بودم و دیگر مکتب جایی برای من نداشت.

خانواده از این کارهایی که با من میشد رنج میبردند. مادرم به خاطر من نذر و نیاز میکرد و بی بی ام در نمازها دعاهای طولانی یی را به من میکرد. پدرم عصابش خراب میشد و همین که مرا میدید تمام عقده هایش را خالی میکرد و انگشتان دستش را به شکل حرف V میکرد و به طرف نشان میداد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

انگار میخواست کورم کند و یا نشان بدهد که چگونه کورم میکند. بدین ترتیب مرا تهدید میکرد. یک امپراتور را تهدید میکرد، امپراتور عصبانی میشد. چشمهایش را گشاده تر میکرد، به پیشانی اش چین می انداخت و آن گاه پدرم امپراتور را چنان کتک میزد که فغانش به آسمان بلند میشد. تصمیم گرفته بودم که وقتی امپراتور شوم، هیچ پدری را اجازه ندهم که فرزندان شان را کتک بزند.

سن و سالی هم از من گذشته بود. 19 ساله شده بودم. پدرم هنوز فکر میکرد من دیوانه شده ام. مادر و تمام بسته گانم نیز به این باور پدر نزدیک تر شده بودند. من اصلاً خیال آن را نداشتم که چه میگویند و فقط نقشة جهاننما را در روی خانه پهن میکردم و به قلمرو گشایی خود میپرداختم.

در این مدت مسئله تا آن جا پیش رفت که چندین بار مصلحت دیدم تا با خانواده خود را از موضوع برنامه هایم در جریان بگذارم تا باشد که آنان به این باور برسند که من دیوانه نیستم بلکه چند سال کم امپراتور بزرگی هستم. ولی وقتی که موضوع را با هر کسی در میان میگذاشتم، آنان به دیوانه بودنم بیشتر یقین می یافتند. مادرم از این موضوع رنج میبرد، بی بی ام نصیحتم میکرد، دیگران ریشخندم میزدند و پدرم چهره اش بر افروخته میشد.

ـ کورت میکنم، پدر نالت!

و انگشتان دستش را به شکل حرف V لاتینی در می آورد و باز هم من یعنی امپراتور آینده خشمگین میشدم و از دست پدرم کتک میخوردم. چنان کتک میخوردم تا فغانم بر آسمان میرسید. در آخرین کتک زدنش گفته بود که این پسر را میبریم به دیوانه خانه و دیگر به خانة ما دیوانه یی ضرورت نیست.

با شنیدن این خبر از پدرم، در جست و جوی چارة کار شدم. چون قلمرو من هنوز در نقشة کاغذین جهاننما محصور بود و اگر مرا به دیوانه خانه میفرستادند برای یک امپراتور بودن در دیوانه خانه شرم بود. اصلاً موقفم اجازه نمیداد که مرا به دیوانه خانه بسپارند. بالاخره تصمیم گرفتم یک روز از خانه فرار کنم و در جمع آوری افراد مبارز برای تشکیل اردوی قلمرو امپراتوری خودم بپردازم و اکنون سالهای سال است که کوچه به کوچه میروم ولی تا حال هیچ اردوی منظمی تشکیل نداده ام. در عین حال خیلی امیدوار تر هستم چون میدانم مردم شخصیت مرا هنوز امتحان درستی نکرده اند. مردم یعنی رعایای قلمرو امپراتوری بزرگ من که به همین زودی ها نیمی از جهان را فرا میگیرد، مرا در کوچه و بازار با سنگ میزنند تا بدانند که امپراتور شان تا چه حد صبور، عادل، بردبار و شکیباست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 15:32  توسط سهراب سامانیان  | 

داستان کوتاه

گُلپنبه

شباهت عجیبی بین نامش و خودش بود. خیلی هم نزدیک نزدیک. قد میانه، اندامی نسبتاً چاق و گوشتی، پوستی سپید به سپیدی پنبه های مزرعه حاجی عبدالله، لبهای سرخ و برجسته مثل پروانه یی خوشرنگ که در روی سپیدی پنبه ها بالهای خود را گشوده باشد، چشمهایش سبز مثل برگهای بوته های پنبة جوان و مویی دراز و سیاه که گویی بالای مزرعة پنبه چادر سیاه شب افتاده باشد.

از کودکی میشناختمش. از وقتی که بالای بام خانة مان می ایستادم و کاغذ پران بازی میکردم. از بالای بام ما حویلی آنها به وضاحت دیده میشد. آخر همسایة در به دیوار ما بود. مادرش با آواز بلند صدایش میکرد:

ـ گلپنبه ... هو گلپنبه بیا به تندور خانه کارت دارم.

ـ بله ننه جان آمدم.

و آن گاه دختری به سپیدی پنبه، با لطافت پرهای گل و لبهای سرخ و برجسته، با موی سیاه و اندامی نسبتاً چاق و گوشتی و چشمهای سبز از خانة نشیمن شان می بر آمد و در قدم اول نگاهی به بالای بام می انداخت. نگاهانمان با هم یکی میشدند و بعد با لبخندی دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گی های اندامش همه شور میخوردند و این تکانها دل مرا چون برگهای خزان زده فرو میریخت.

 

لطفاْ به ادامهء مطلب رجوع کنید!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 8:26  توسط سهراب سامانیان  | 

قرارگاه نظامی

قرارگاه نظامی

 

 بی انصافها، حتا پیراهن او را کشیده و خودش را لخت و برهنه کرده و با سلاح خودش، سوراخ سوراخش کردند. بیچاره ملا جبار، آدم خوبی بود ـ اگر خوبِ خوب نبود، حد اقل از این عربهای سیاه چرده و بد خُلق کرده که خوب بود. اقلاً شبها می آمد و کنارم مینشست و به فارسی که هر دوی مان جسته و گریخته بلد بودیم، یکی دو سخن با هم میگفتیم و میشنیدیم که خواب مان نمیبرد...

 

لطفاْ به ادامه مطلب رجوع کنید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 9:5  توسط سهراب سامانیان  |